<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>هذیان های یک آقای مثلا نویسنده</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com</link>
<description>مکتوبات سال های نه چندان دور و این روزها...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Apr 2020 11:31:08 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>قرنطینه و دستان خالی آقای توشیرو میفونه</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/245</link>
<description>دو سوار که یکی‌شان نیزه بلندی در دست دارد نزدیک به هم می‌تازند. آن که پیش‌تر است سرش را به جلو خم کرده. انگار این‌طوری سرعتش بیشتر می‌شود یا به قول معلم فیزیک‌ها از مقاومت هوا می‌شود صرف‌نظر کرد. با فاصله‌ای نسبت به این دو، سوار دیگری افسار اسب را محکم گرفته و پشت سرشان می‌تازد. ظاهرا دو سوارِ جلویی با هم‌اند و از نفر سوم می‌گریزند. اشتباه نکنید! پاراگراف بالا را از روی یکی از سکانس‌های مشهور فیلم «دژ پنهان» کوروساوا با بازی توشیرو میفونه توصیف نکردم.</description>
<pubDate>Sun, 12 Apr 2020 11:31:08 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/245</guid>
</item>
<item>
<title>آخ که کاش اسب بودم</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/244</link>
<description>شام کوفتی‌مان که عبارت بود از نصف قوطی کنسرولوبیا و یک کف دست نان را خورده بودیم. پشت آسایشگاه کمی دورتر از دستشویی‌ها داشتم پوتین‌هایم را واکس می‌زدم. مرتضی زیپ اورکتش را بالا کشید و با واکس و پوتینش کنارم نشست. کمی سوت زد. کمی با چسب تخمیِ آستین اورکتش بازی کرد. بعد سکوت را شکست و بی‌مقدمه گفت: «یعنی تو دلت تنگ نشده؟» نگاهش کردم. خودش صورتش داد می‌زد مثل چی دلتنگ زن و بچه‌اش است. بیست‌و‌چند روزی می‌شد دور بود ازشان.</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2020 22:32:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/244</guid>
</item>
<item>
<title>چرا باید انتقام بگیرم؟</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/243</link>
<description>به این فکر کردم که اگر داستان‌نویس بودم توی داستان‌هایم از آدم‌های زندگی‌ام انتقام می‌گرفتم. به این فکر کردم که می‌توانم توی دنیایی که قرار است خالقش باشم آدم‌ها را له کنم. زجر بدهم. مجازات کنم. و بعد داستان که تمام شد لبخند رضایتی بر لبانم نقش بندد و از حس قدرتی که بهم دست می‌دهد به حداکثر ارضای روانی برسم. ولی توی همان فکرم وقتی شروع به نوشتن و انتقام گرفتن کردم، فهمیدم چیزی درست نیست. عجیب بود که هر بار خودم بیشتر له می‌شدم.</description>
<pubDate>Tue, 31 Mar 2020 11:43:43 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/243</guid>
</item>
<item>
<title>دیزالو از کوالا به گراز</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/241</link>
<description>تمام بعدازظهر و عصر را مثل کوالا خوابیدم. امروز تعطیلی ام بود. پنجشنبه ها را تعطیل هستم و به جایش جمعه ها را می روم سرکار. این از آن اتفاقات روزنامه نگاری است که هر موقع تعطیلی باشد تو روز قبلش را تعطیل هستی و خود آن روز تعطیل را باید بروی سرکار. غروب که بلند شدم فضا از آن فضاهای دلخواهم بود. تمام چراغ های خانه خاموش بود و بیرون کمی روشن تر می نمود. این حال و هوای تاریک خانه موقع غروب را دوست دارم.</description>
<pubDate>Thu, 03 Jan 2019 17:24:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/241</guid>
</item>
<item>
<title>این پیامش چی بود؟</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/240</link>
<description>اگر به من قدرت حذف فقط یک جمله را از گردونه هستی کلمات اعطا کنند، بی‌درنگ جمله «این پیامش چی بود؟» را حذف خواهم کرد. تا دیگر این قدر نشنومش. بعضی اهالی تفسیر به گونه‌ای رفتار می‌کنند که انگار اگر «ناتور دشت» صرفا درباره نوجوانی باشد که از مدرسه اخراج شده است یا اگر «سرگیجه» هیچکاک صرفا درباره کارآگاه بازنشسته‌ای باشد که وارد زندگی غیرمعمول یک زن می‌شود، چیزی از ارزش‌شان کم می‌شود.</description>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2018 19:36:03 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/240</guid>
</item>
<item>
<title>بریده های ظاهرا پرمعنی اما بی هدف</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/239</link>
<description>عطش سیری‌ناپذیر تکه‌تکه کردنِ کتاب‌ها و فیلم‌ها با اینستاگرام شروع نشد اما با آن به اوج خود رسید. من اساسا به رمان‌ها و فیلم‌هایی که بریده‌ها و دیالوگ‌های ماندگار زیادی ازشان، دست به دست می‌شود بسیار بدبینم. انگار نویسنده‌شان لحظاتی فرایند ناخودآگاهانه نوشتن و خلق اثر را تعطیل کرده و غرق در نوعی آگاهی مبتذل به چند کلمه سرخاب سفیداب مالیده تا حواس‌ها را پرت کند بلکه بدی‌های اثرش پشت این رنگ‌ها پنهان شود.</description>
<pubDate>Sat, 24 Nov 2018 09:19:59 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/239</guid>
</item>
<item>
<title>اولین روز کاریِ سال</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/234</link>
<description>امروز اولین روز کاریِ سال بود. راستش اصلاً راحت نبودم اولین روز کاریِ سالی که قرار است سال شکوفایی من باشد (آرزو بر جوانان عیب نیست!) چه کاری می‌خواهم انجام دهم یا اصلا قرار است چگونه شروع شود. صبح تصمیم گرفتم بیرون بزنم و خودم را به دست سرنوشت بسپارم. بنابراین چند تا از خیابان‌ها را متر کردم. مثلا امروز فهمیدم فاصله میدان سعدی تا میدان طالقانی حدود 3400 متر است. پیش از این فکر می‌کردم بیش از 3500 متر باشد.</description>
<pubDate>Tue, 03 Apr 2018 22:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/234</guid>
</item>
<item>
<title>کلمه تازه موجود است!</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/233</link>
<description>بازگشت همه به وبلاگ است. بگذار با همین جمله شروع کنم و یک تکه کهنه بگیرم از صدر تا زیر این وبلاگ را صفا بدهم. بروم آبپاش بردارم توی کوچه را بروبَم. دوباره یک تابلو همین بالا بزنم که «کلمه تازه موجود است». یک ترازو هم بگذارم هی کلمه‌های تازه را تویش انداز و برانداز کنم بگذارم پیش چشم شما. شاید یکی‌ یا چندتاشان پسندتان افتد. آنچه که بر خودم معلوم است، این است که این لحظه دلم می‌خواهد اینجا بنویسم. این لحظه و لحظه‌های شبیه این در روزهای پیشِ رو.</description>
<pubDate>Wed, 14 Dec 2016 17:49:27 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/233</guid>
</item>
<item>
<title>گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من...</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/231</link>
<description>داشتم قبر را می شستم. مثل همیشه از عکس صورت پدر شروع کردم به آب ریختن. بعد آب را هل دادم دو تا گوشه بالای قبر. و بعد آب سرازیر شد روی نوشته های پایینی. و آخرسر روی رباعی پایین قبر. یک مورچه داشت تکه ای خرما را می کشید. تکه ای خرما که روی نقطه ی &quot;قمر&quot; مانده. آنجا که شاعر می‌گوید: «گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من...» مورچه تکه‌ای خرما در دهانش روی آب غوطه‌ور می‌شود. تکه خرمایی که احتمالا از ته کفش کسی که از اینجا عبور کرده روی قبر چسبیده.</description>
<pubDate>Thu, 01 Oct 2015 17:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/231</guid>
</item>
<item>
<title>اتفاقِ نادر (تاکسی نوشت)</title>
<link>https://amoowriter.blogfa.com/post/229</link>
<description>راننده رو به جمع کرد و گفت: «عجب بارون دلی، من عاشق بارون و این ابرهای پنبه ایَم.» مرد صندلی جلو گفت: «اِ... چه دیالوگ آشنایی... انگار من قبلا اینجا بودم. اِ... من شما رو قبلا دیدم ها.» مرد صندلی عقب گفت: «آقای راننده میشه یه دقه صورتتو ببینم.» راننده برگشت و نگاهش کرد. مرد روزنامه به دست صندلی عقب گفت: «آره منم شما رو دیدم. عجب عصر پربارونی شده بود همه جا رو آب گرفته بود. فکر کنم شب بازی تیم ملی والیبال بود دوست داشتم زود برم برسم به بازی.» همه ی این هایی</description>
<pubDate>Fri, 31 Jul 2015 17:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>amoowriter</dc:creator>
<guid>amoowriter.blogfa.com/post/229</guid>
</item>
</channel>
</rss>
