آه... که هنوز هم مثل همان بچگی ها خیلی چیز ها را بی خود و بی جهت گم می کنم. مادرم هم خوب یادش هست که تقریبا هر سه روز یکبار و اگر شاهکار به خرج می دادم هر هفته یکبار پاک کن خود را گم می کردم یا مدادم را. و بخصوص این مداد گلی ام را. همان که برای پر رنگ تر شدن خط تیره ها یا به قول خودمان خط فاصله ها هر چند ثانیه یکبار به آب دهان تر می کردم تا خوش رنگ تر شود. و آخر مشق را تزیین می کردم به "پایان گل یاس، معلم مادر ماست" و یا کلاس دوم که این جمله مان با عبارت " معلم پدر ماست " جایگزین شده بود و راستی فکرش را که می کنم می گویم معلم مرد را چه به تدریس کلاس دوم؟ آن هم از آن معلم های دهه هفتاد که سرگرمی شان استفاده از شلاق بود. شلاقی که احتمالا تکه ای از شیلنگ گاز بخاری مدرسه یا شیلنگ آب اضافه آمده ی مدرسه یا حتی خانه ی آقای معلم بود. و تازه من که جزء شاگرد اول ها بودم هم اصلا بی نصیب از این وسیله ی کمک آموزشی نبودم.
آه که دلم هوای میز های سه نفره ای را کرده که در زنگ املا نفر وسطش را می نشاندند پایین و روی نشستنگاه نیمکت... و بین دو نفر دیگر هم کیف می گذاشتند برای سکوریتی بیشتر. و تازه میزهای چهارنفره هم داشتیم که قطعا بچه های نسل امروز به این موضوع به چشم جوکی بامزه نگاه خواهند کرد ... این حقیقت محض را...
آه... اوستای سلمانی خدا بگویم چه کارت کند که این ماشین دستی موتراشت را تعمیر نمی کنی و نصف موهایم را به جای کوتاه کردن از ریشه می کند. و یاد تو را می کنم که این روزها سرت اینقدر شلوغ بود که خط کنار گوش هایم را تا به تا و ناهمگون درآوری.
آه... زینگ زنگ تفریح... به صدا دربیا تا قبل از اینکه معلم به میز ما برسد برای چک کردن مشق هایی که چندخطی اش را دودر کرده ایم از مهلکه جان به در ببریم... زنگ دیگر هم که ورزش داریم.
آه... از تو یاد می کنم معلم ورزش دوران راهنمایی که یک معتاد به تمام معنا بودی... و لابد خنده تان می گیرد. ولی واقعا معلم ورزش راهنمایی ما یک معتاد سیگاری بود که نمی شد دو دقیقه کنارش ایستاد به علت بوی بد سیگارش... کاش لااقل وزارت آموزش و پرورش اینقدر حقوق می دادش که سیگار ارزان و بد بوی فروردین نخرد...
آه از تو یاد می کنم بچگی های دیروز... خاطرات امروز... از تو یاد می کنم...
و سلام می کنم به همه ی دوستان خوبم... دوستان مجازی خوبم... که همیشه به رسم بزرگواری و لطفتان احوال پرس من حقیر هستید. و پی گیری که در مورد نتیجه آزمون ارشد داشتید. به امید خدا مهر امسال را به مقطعی بالاتر می روم و در همان دانشگاه سابق یعنی فردوسی به ادامه تحصیل خواهم پرداخت. تا قبل از اینکه چنین بوده و ورود به مقطعی جدید یعنی حضور در محیطی جدید... و ترس از کلاس پنجمی ها ، سوم راهنمایی ها ، سوم دبیرستانی ها ، ترم بالایی ها... یا دکترایی ها!
پی نوشت: برای تاسیس یک کتابفروشی جدید و آن هم در مکان و موقعیت واقعا مناسب به دنبال یک اسم بامسما، خاص، در ذهن ماندنی و مرتبط به مقوله کتاب و محیط دانشگاه هستم، و منتظر اسم های پیشنهادی تان می مانم. سپاس.
و در این مدت چندین بار چندخطی را نوشته ام ولی همین که آمده ام دکمه ی ثبت مطلب را بزنم دلم لرزیده. و موس را اندکی تکان داده ام و گزینه ثبت موقت را تیک دار کرده ام و اکنون من مانده ام و انبوه مطالب ثبت موقت. و آخرینش همین دیشب بود که نوشتم درست بعد از تایید کردن آخرین کامنت... که به من گفته بود منتظر نوشته ی جدیدم است و به خود لرزیدم.
دیشب داشتم از مردی بارکش می نوشتم. مرد بارکشی که هر چند روز یک بار با باری بر دوش می آید. کارتنی کتاب بر دوش می گیرد و به در مغازه که می رسد با حرکت دادن بدنش بار را آهسته به زمین می گذارد. و از این بار رهایی می یابد. و دیروز هم در عصرانه ی یک روز تابستانی و با حال و هوای پاییزی مرد بارکش کارتن ها را آورد. و مثل همیشه به آرامی به زمین گذاشت و راحت شد. به خوردن چایی دعوتش کردم. در میان سکوت عجیب کتاب ها که ما را می نگریستند. و البته پچ پچ آهسته ای که هر از چند گاهی از بین کتاب ها شنیده می شد و اصولا بحث کتاب های محترم در مورد هویت تازه واردها بود. و شاید یک شرط بندی بین کتاب ها سر هویت تازه واردها.
و من و مرد بارکش چای می خوریم. و حرف می زنیم. دستمال یزدی خود را از جیب پف کرده اش بیرون می کشد و به سر و صورت و گردنش می کشد. دستمالی که دفترچه ای شده برای ثبت روزانه ی چرک و عرق مرد. تا بعدها بشود زحمت کشیدن هایش را از روی آن خواند. می پرسم چرا بیشتر از خیلی همکارانت خود را به زحمت می اندازی. همکارانش. همکارانش که به جای کشیدن بار بر دوششان ان را زیر پا هل می دهند یا به زمین می کشند. و وقتی هم که بلند می کنند جلوی مغازه که می رسند با غضب کارتن کتاب را به زمین می کوبند. کارتنی را آنقدر بد حمل کرده بودند که جلوی مغازه متلاشی شد و کتاب های تازه وارد با سراسیمگی روی زمین پخش شدند. و من به مرد بارکش تبریک می گویم. به خاطر این که باری که به دوشش می گذارند را به سلامت می رساند. و حواسش به باری که بر دوشش است هست. و حتی حرمت کتاب را آنقدر دارد که محکم به زمین نکوبد. و قطعا مرد بارکشی که با من چایی خورد خیلی نزد من فرق دارد با انکه بار را زیر پا می گذارد و نه بر دوش.
و اما امشب را می خواهم از سکوت بیشتر بگویم. از همین سکوت. همین هیچ نگفتن. همین سکوتی که دوستش دارم. همین سکوتی که در شغلم هم تجلی دارد. از همین سکوت دو هفته ای. از همین سکوت حدودا چهل روزه ی وب لطفا ساکت. و سکوت کسی که همه را به سکوت می خواند. از یک عالمه سکوت. از سکوت بودن ایستگاه مترو در اخرین ساعات شب. سکوت ایبستگاه پس از گذر پر سر و صدای آخرین قطار. از خاموش شدن آخرین لامپ ها. و اخرین سرویس مترو. از سکوت یک عالمه نویسنده و مولف و مترجم. که سکوت کرده اند. و درست لحظه ای که کتابی را از قفسه برمی داری و آن را می گشایی به سخن می آیند. و آن وقت است که می فهمی چقدر حرف داشته اند برای گفتن. و چه بسیارند ادم هایی که در روز یک بار هم کتابی را نمی گشایند.
سکوت برایم جان است... و شکستن سکوت نویسنده ها جانان...
این روزها شهرمان حسابی از مسافر و زائر پر شده و در اطرافم لهجه ها و گویش های مختلفی به گوش می رسه. به تابلوی ذکر اذن دخول می رسم و عقب تر از جمع قابل توجهی که همه هماهنگ به تابلو خیره شده اند و زیر لب زمزمه اش می کنند دعا را از نظر و از زیر لب می گذرانم.
به سرعت به قسمت بازرسی بدنی میرسم و در صفی قرار می گیرم برای ورود. خوب می دانم که اذن دخول را این جا نمی دهند و حتما قبلا آن را گرفته ام. جلو که می رسم خادم جوان دارد پسرک جلویی من را در حین بازرسی قلقلک می دهد و پسرک ریسه می رود و با کمال تعجب جوان خادم همین حرکت را روی من هم تکرار می کند و من هم قاعدتا قلقلکم می آید و خادم جوان از کشف خود مسرور شده که: آقا شمام که قلقلکی هستی... و من با خود می گویم مگر نباید باشم؟ و به جوان خادم متذکر می شوم که اشکال از ما نیست بازرسی شما مشکل دارد.
نفس کشیدن در این محیط حال خوبی به آدم می دهد و از همان در همیشگی به صحن انقلاب که وارد می شوم پر می شوم از اکسیزن اتمسفر ناب گوشه ای از بهشت... آقا سلام.
سکانس اول:
در گوشه ای از صحن نشسته ام و دارم زیارتنامه می خوانم. از بلندگوی حرم نفس گرم حاج آقا طباطبایی می آید. کمی آن طرف تر سر و صدای چند نفر بلند شده که به شدت در تقلایند که با کودک عرب ارتباطی برقرار کنند. کودک مضطرب از بازنگشتن پدر است و نگرانی در گونه هایش و در نگاه هایش برق می زند. هیچ کدام از آنها که آنجایند زبانش را نمی فهمند. همه به نحوی دارند به او دلداری می دهند که می آید. پسرک تنها نیست. دو برادر کوچکترش هم کمی آن طرف تر در خوابند.
و من اکنون دارم نماز مستحبی می خوانم ولی زیرچشمی حواسم به آنهاست! یکی از حاضرین که پیرمردی حدودا شصت ساله و فکر کنم اصفهانی است در گوش نوه ی حدودا چهارپنج ساله اش چیزهایی می گوید و نوه اش هی ناز می آورد. صدایشان که بلندتر می شود می فهمم که از نوه اش می خواهد که برود با پسرک عرب ارتباط برقرار کند. با غروری وصف ناپذیر خطاب به همه می گوید که نوه اش بلد است انگلیسی حرف بزند و به خیال اینکه پسرک عرب از آن عرب های خلیج فارس است که خوب انگلیزی! حرف می زند او را می فرستد به میدان! نوه ی چهار پنج ساله پیرمرد اصفهانی که احتمالا سطح یک و دوی دوره ی LET'S GO را با موفقیت پشت سر گذاشته با کلی زحمت جمله اش را جفت و جور می کند که: ?Can you speak english و پسرک عرب که حوصله اش سر رفته داد می زند: عربی... عربی... و چنان عین عربی را حلقی و از روی غضب ادا می کند که لحظاتی نگران تارهای صوتی اش می شوم!
و پیرمرد اصفهانی می پرسد: عراق؟نجف؟ که کودک جواب می دهد: بصره. و به جرات می توانم بگویم این تنها دیالوگی بود که به شکل سالم و بی نقص بین شان رد و بدل شد!
پسرک عرب موبایلی در دست دارد و همه حالا از او می پرسند که : خب چرا زنگ نمی زنی بهش؟ و پسرک می گوید: ما شریح عندی... ما شریح عندی... یکی از حضار که جوانی حدودا بیست و چندساله است و با دوستش مشغول زیارتنامه خواندن بود این را از حرف های کودک می فهمد که : آب می خواهد... آب می خواهد... و همه یکصدا از این کشف جوان خوشحال از او می پرسند: پس آب می خواستی؟
و پسرک همچنان فریادزنان به آنها به عربی چیزهایی می گوید. باز جمع او را به حفظ آرامش دعوت می کنند. یکی از حضار که مرد میانسالی با ته ریش نسبتا سفید است و از همه زودتر به فکر کمک به کودک عرب افتاده بود فکری به سرش می زند و از خادمی که در گذر است می خواهد که اگر می تواند با کودک ارتباط برقرار کند. اما خادم هم عربی نمی داند و فقط کودک را به حفظ آرامش دعوت می کند. و بعد از اینکه سه کودک را می بیند و وسایلی که کنارشان مانده مطمئن می شود که پدر و مادر بازخواهند گشت و می رود پی کارش.
و همچنان کودک مضطرب و دست به کمر ایستاده و اطراف را با نگرانی از چشم می گذراند. اکنون در حال خواندن زیارت امین الله هستم. مرد دیگری با موهای لخت و کم پشت و حدودا سی ساله که تا کنون کمی بی سر و صدا تر نسشته بود و تماشا می کرد و به نظر می رسد سیکلش را گرفته باشد و احتمالا دبیرستان را نیمه تمام گذاشته باشد. به شکل حیرت آوری جمله ای عربی جور می کند که: أین الاُِم؟ و پسرک عرب تعجب می کند که: ما يجب القيام به مع والدتي؟ و این بار مرد می پرسد: أین الاب؟ با خودم فکر می کنم که انگار ایشان خوب دعای ندبه می روند و خوب اذکار ندبه را می فهمند که این قدر خوب أین را یاد گرفته اند!
و پسرک گوشی اش را نشان می دهد و داد می زند: ما شریح عندی... ما شریح عندی...
در این میان مرد میانسال عینکی که انگار با خانواده دارد از آن جا می گذرد و احتمالا از اهالی خوزستان است به داد همه می رسد و وقتی مشکل را می فهمد با پسرک چند کلامی را عربی حرف می زند و کاشف به عمل می آید که موبایل پسرک عرب شارژ نداشته ...
جوانی که چند دقیقه قبل شریحه ی کودک عرب را به آب ترجمه کرده بود و معتقد بود او آب می خواهد به جمع این توجیه را می آورد که در روضه های زیاد شنیده: شریحه ی فرات...!
و من که زیارتنامه خواندنم تمام شده و می خواهم بروم آبی به صورتم بزنم بلند می شوم و همچنان که دور می شوم صدای کودک عرب را می شنوم که به وسیله ی موبایل مرد تازه از راه رسیده ی خوزستانی موفق به صحبت با پدر شده و اکنون در صدایش لحن راحتی خیال موج می زند...
سکانس دوم:
در نزدیکی های حرم دارم از کنار مغازه های نزدیک حرم می گذرم که صدای جوانی توجهم را جلب می کند. پسر جوان از آن شاگرد عکاس های اطراف حرم است که دیالوگ تمام روزشان "عکس، حرم،بارگاه" است. خطاب به دو آفریقایی سیاه پوست می گوید: شما فارسی یاد درن؟ اگه راهنمایی مخن که بگن!
با خودم می گویم : والا اگه فارسی هم بلد باشن با این لهجه ی غلیظ مشهدی که شما داری عمرا چیزی بفهمند!
دو آفریقایی از این هایی هستند که در مشهد دانشجوی دانشگاه علوم اسلامی هستند و تا حدودی فارسی بلدند پس نیازی هم به راهنمایی ندارند...
پی نوشت: به این فکر می کنم که بعضی وقت ها زیادی کمک کردنمان می آید... بعضی وقت ها زیادی فضولی میکنیم... چرا تا یک خارجی می بینیم فورا می خواهیم با او ارتباط برقرار کنیم؟ حالا کاش کمی انگلیسی هم بلد باشیم... نه که با How are you و I am a blackboard های ناشیانه مان بیشتر طرف را گیج کنیم و در مخمصه بیندازیم.
خبر جدید: ایرانی ها اندکی انگلیسی شان ضعیف است!!!