تمام بعدازظهر و عصر را مثل کوالا خوابیدم. امروز تعطیلی ام بود. پنجشنبه ها را تعطیل هستم و به جایش جمعه ها را می روم سرکار. این از آن اتفاقات روزنامه نگاری است که هر موقع تعطیلی باشد تو روز قبلش را تعطیل هستی و خود آن روز تعطیل را باید بروی سرکار. غروب که بلند شدم فضا از آن فضاهای دلخواهم بود. تمام چراغ های خانه خاموش بود و بیرون کمی روشن تر می نمود. این حال و هوای تاریک خانه موقع غروب را دوست دارم. نکته مهم این است که نباید چراغی روشن باشد. اگر یک روز قرار بود فیلمساز شوم حتما این صحنه خانه تاریک دم غروب را یک جوری می چپاندم توی فیلمم. خلاصه که باران هم بارید و عیش تعطیلی دل خوش کننده امروز چند برابر شد. حالا که بلند شده ام هم باید این را بنویسم برای آن بفرستم و آن را بنویسم برای این بفرستم. هزار کلمه هم درباره یکی از فیلم های روی پرده باید شروع کنم به نوشتن. باز دبیر صفحه پیام داده یعنی که حواسم هست هنوز نفرستادی. اما من فعلا کار مهم تری دارم. توی این حال و هوا نشسته ام و دارم توی یوتیوب زندگی گرازها را تماشا می کنم. حمله گراز، فرار گراز یا درگیری گراز با سگ های گله. می دانم خنده دار است اما یک معصومیت خاصی توی چهره این گرازها می بینم. البته فکر می کردم گرازها مهربان تر باشند اما ظاهرا بیشتر از آن چیزی که فک می کردم آن ها هم عصبی می شوند. حمله می کنند. مزاحم ها را کنار می زنند. برای بقا می جنگند. اما به هر حال چهره شان نشان از معصومیت خاصی دارد. اصلا دارم به این فکر می کنم که از فردا تمرین کنم گراز باشم دیگر این کوالا بودن لعنتی جواب نمی دهد!
پ.ن: وقتی می بینم چند تا از دوستانم هنوز وبلاگ بروز می کنند، خیلی بیشتر ترغیب می شوم که برگردم به همین محیط امن و اصیل بخصوص که مدتی است توی تلگرام و اینستاگرام هم فعالیتی ندارم.