شب آرامی رو برای همه آرزو می کنم. آرزوی یک شب پر از لبخند دارم. لبخندی که بتواند صورت اخموترین آدم ها را هم به بهترین شکل تزیین کند. آرزوی یک شب پر از دانه های انار دارم. و امیدوارم به تعداد همه ی دانه های خوش رنگی که امشب از دل انار بیرون می آید اتفاقات خوب برای همه در راه باشد. آرزوی شبی به شیرینی یک هندوانه ی تر و تازه دارم. آرزوی حال های خوب و فال های خوب. آرزوی گرمای بیش از پیش رابطه های خانوادگی. و آروزی دل هایی گرم و روشن در آستانه ی فصل سرما و فصل دشواری ها.


                                         ***عکس روی جلد دی ماه 92 همشهری داستان

امشب مبارک همه ی آن هایی باشد که زمستان را دوست دارند. مبارک همه ی آن هایی که برف را دوست دارند. مبارک همه ی آن هایی که سرما چیزی از گرم بودن شان کم نمی کند.

امشب قرار است آیین مهر و دوستی را جشن بگیریم. امشب قرار است به احترام بودن عزیزان مان گرد هم بیاییم. امشب قرار است سخن از قدردانی مان بزنیم. قدردانی مان از همه ی کسانی که سایه ی بودن شان همچنان ما را از گزند نامهربانی ها دور می دارد. امشب قرار است یاد کنیم از همه ی آن هایی که در کنار ما بودند و بودن شان خیلی حال مان را خوب می کرد. امشب را به یاد همه ی آن هایی باشیم که روزگار دست مان از آنان کوتاه کرد.

29 آذرماه یعنی روز گذشته، سال مرگ مرد بزرگ ترانه های عاشقانه بود. مردی که سنگینی صدایش هنوز هم در گوش مان هست و البته خواهد بود. مردی که دلش از نژاد عشق بود. مردی که دلش پر بود از رازهای مبهم. مردی که بی هوا رفت. مردی که بی خبر دلش را به دریا زد و رفت. مردی که دلش هوای تازه می خواست. مردی که بسیار با ترانه هایش خاطره دارم... امشب را به یاد ناصر عبداللهی عزیز هم باشیم.

+ یک سال پیش...

+ اولین پست یک رب مانده ایَم

* مصرعی از غزل حافظ که برای این پست به تفال درآمد (متن کامل غزل)

یلدا مبارک.

امضا: عمو رایتر

+ نوشته شده در شنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۲ساعت 9:31 توسط آقای مثلا نویسنده |

شرکت نکردم. به نظرم خیلی هم کارم عجیب و غریب نبوده. به نظرم از آن فرصت های طلایی هم نبوده که مثلا برای یک بازیکن آن هم در فینال جام جهانی ممکن است فقط و فقط یکبار اتفاق بیفتد. در واقع روشن تر بگویم که مسئله در همین خلاصه می شود که شرکت نکرده ام. این که این چند روزه در موردش فکر هم حتی نکرده ام. فقط لابلای دیالوگ بین دوستانم چندبار شنیده ام. و رفقای دوره کارشناسی ام، که مثل من به این پیچ رسیده اند.

امروز آخرین روز ثبت نام دکترا بود و من خیلی عادی بدون آنکه نیم نگاهی هم به آن بکنم، از کنارش گذشتم. برخلاف همین برادرم که به این آسانی ها نمی خواهد از کنارش بگذرد و همین دو ساعت پیش برای چهارمین سال پیاپی ثبت نام کرد. و جالب اینجاست که هر سال هم با یک بدشانسی و اختلاف اندک در مصاحبه رد شده. و حتی بعضی اساتید بعد و قبل مصاحبه هم چراغ سبز نشانش داده اند اما باز هم...



بیشتر به این فکر می کنم که نسکافه چقدر خوب است و می چسبد، بخصوص که با شکلات کاکائوئیه(یک بار دیگر این کلمه را بلند بخوانید تا به عمق زیبایی تلفظش پی ببرید) نمی دانم چی چی، همراه شود. تلخی شکلات و داغی نسکافه تا مدتی رد پایشان در دهانم می ماند و ذهن من همزمان درگیر این است که این لامصب ایمان صفایی، چقدر داستان کوتاه "چندشنبه ها علوم دارید"ش را خوب نوشته. راستی لینک فقط مربوط به بخشی از داستان است که البته خواندن بقیه اش را توصیه می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ساعت 1:45 توسط آقای مثلا نویسنده |

الف - این روز ها طعم خوب و لذت بخشی در کام من و احتمالا خیلی از هم میهنی هایم حس می شود. طعم خوشی که چندسالی بود از کام مان دریغ شده بود.طعم گس دیپلماسی را می گویم. این که بلد باشیم با دنیا حرف بزنیم. اینکه با بین الملل و آدم های بین الملل بتوانیم سر یک میز بنشینیم. اینکه به جای مونولوگ، دیالوگ داشته باشیم. خوشحالم که بلدیم بگوییم و بشنویم در حالی که در چند سال اخیر رویه بر این بود که می گفتیم آن هم در قالب بیانیه و بدون شنیدن می رفتیم. بلد نبودیم حساب و کتاب کنیم و بدهیم و بستانیم. این روزها از آدم هایی که طعم گس دیپلماسی را بهمان چشانده اند تشکر می کنیم و منتظر اتفاقات و گام های مثبت بیشتری می مانیم.

ب - دکتر از وضع اسف بار و روضه وار "علم و بهای به آن" سخن می راند و ما اشک تمساحی هم نمی ریزیم. و اینکه چقدر حال وجدان های متصدیان چرخه ی آموزش و کار بد است. کلاس تمام می شود و من بعد کلاس، همصحبت دوست سوری مان می شوم. می گوید: وقتی دکتر داشت از وضع اسف بار علم در کشورتان می گفت. من اشک در چشمانم جمع شد به خاطر کشورم و به خاطر میهنم. کشوری که قبل از شعله ور شدن جنگ و در صلح، حداقل 50 سال از ایران عقب تر بود و حالا از همان ها چه مانده؟ از دکترها و مهندس ها و صنعت و دانشگاه چه مانده؟ رفیق سوری ما حالش خوب نبود. گفت که کشورش مرده یا حداقل نفس های آخرش است و دارد می میرد. گفت که: "تمام شد. تمام شد کشورم." راست هم می گفت. و من و تویی که کشورمان هشت سال زیر آتش جنگ بوده خوب می فهمیم که جنگ اساسا چیز بدی است و کشور را می میراند.

ج - آهو و بچه ی دست پا چلفتی تازه متولد شده اش عین بُز به دوربین خیره شده اند. پلنگ خوش و خط خال من، زیرکانه میان بوته ها کمین کرده است. توی دلم به شکوه پلنگ هزارالله اکبر می گویم. و البته همزمان با من، مامان شروع به لعن و نفرین پلنگ بی رحم قاتل می کند. در همین حین که مامان دارد به آهو علامت می دهد(!) که متوجه خطر مورد نظر شود و من دارم با ظرافت نقشه ی زیرکانه ی پلنگ را پیش بینی می کنم، یک خوک بی مصرف عین گاو سرش را می اندازد پایین و وارد کادر می شود و با سر و صدایش آهو را فراری داده و نقشه های من و پلنگ خوش خط و خال را نقش بر آب می کند. بچه آهو هم میان بوته ها مخفی می شود و پلنگ خوش خط و خال من پیدایش نمی کند. مامان مواظب است بچه آهو از جایش تکان نخورد! و من دارم به شکم گرسنه مانده ی پلنگ خوش و خط و خالم فکر می کنم و چند توله که باز گرسنه مانده اند. ولی مسئله در شکار و قانون جنگل هم استراتژی است. باید استراتژی داشت همان چیزی که در بند "الف" گفتیم.

د - مامان آدم اصولا آدم استرسی ای است. وقتی که مهمان داشته باشد از دو روز قبل سعی می کند کارهایش را آماده کند و حواسش هست که همه چیز درست انجام شود. به نظرم این وسواس مامان یک چیزی شبیه وجدان کاری است. که مامان را به این وامی دارد که هیچ چیز را سرسری نگیرد و کارهایش را برای دقیقه نود نگذارد. وجدان کاری. همان چیزی که در بند "ب" دکتر داشت راجع بهش حرف می زد. مامان عاشق این اخلاقهایت هستم.:)

+ بزن حاج قربان، بزن گل صنوبر را که دلمان هوایش را کرده...

+ ما همچنان آدم خاطره بازی هستیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۹۲ساعت 23:35 توسط آقای مثلا نویسنده |