بازگشت همه به وبلاگ است. بگذار با همین جمله شروع کنم و یک تکه کهنه بگیرم از صدر تا زیر این وبلاگ را صفا بدهم. بروم آبپاش بردارم توی کوچه را بروبَم. دوباره یک تابلو همین بالا بزنم که «کلمه تازه موجود است». یک ترازو هم بگذارم هی کلمه‌های تازه را تویش انداز و برانداز کنم بگذارم پیش چشم شما. شاید یکی‌ یا چندتاشان پسندتان افتد. آنچه که بر خودم معلوم است، این است که این لحظه دلم می‌خواهد اینجا بنویسم. این لحظه و لحظه‌های شبیه این در روزهای پیشِ رو. لابد برای خودم و همه‌ی خسته‌هایی که گاه‌گاه راه گم می‌کنند و توی شب سرد و زمستانی مسیرشان می‌افتد این حوالی. یک جورهایی دلم می‌خواهد اینجا بشود پناه لحظاتی که هیچ پناهی هیچ جای دیگری نیست. پناه از سوزی که آن بیرون برقرار است. پناه از نانجیبی‌های که زخم برجا می‌گذارند روی دل آدم. تصمیم دارم اصلا چیزهایی مخصوص همین جا بنویسم برای ایجاد حس‌های خوبِ سال‌های نه چندان دور. اصلا خوب‌هایش را دستچین ‌کنم بگذارم اینجا و بقیه را ببرم برای روزنامه‌ها و مجلات و شبکه‌های اجتماعی و تلگرام و فیسبوک و چه و چه. اینجا جنس اصل می‌خواهد. جنس اختصاصی. من از اینجا قلم خریده‌ام. من از آدم‌های اینجا چیز یاد گرفته‌ام. از اینجا اعتماد بنفس گرفته‌ام و بعد پیراهن دریده‌ام و آن بیرون عَلَم ادعا برافراشته‌ام.

البته نمی‌خواهم انکار کنم که هیچ بعید نیست این چیزهایی که الان می‌گویم هم هیجانی گذرا باشد. هیچ معلوم نیست چیزهایی که دارم می‌گویم فرداروز یادم نرود. ولی به هر حال چون مکتوب است سندی می‌شود که می‌توانید فرداروز بگذارید جلوی چشمم و نشانم دهید که چه فراموش‌کار و هرهری مسلکم (که کاش نباشم).

تا چه پیش آید و چه خوش آید،

آغاز کلام، بسم الله الرحمن الرحیم، الهی به امید تو...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۵ساعت 21:19 توسط آقای مثلا نویسنده |