جوان صندلی جلو که مدام خمیازه می کشید، رو به راننده گفت: «دیشب تا صبح بیدار بودم. صبحم نخوابیدم تا خبر توافق بیاد.»
راننده نگاهی به جوان کرد و پرسید:«خبرنگاری؟»
جوان گفت: «نه.»
راننده گفت: «پس چرا بیدار موندی؟»
جوان گفت: «دوست داشتم خبرشو حتما دستِ اول بشنوم.»
راننده گفت:«من که دیشب مثل خرس خوابیدم، یعنی در اصل، مثل بقیه شب ها خوابیدم.»
بعد از آینه، نگاهی به من انداخت و گفت: «شما چی آقا؟ شمام دیشب نخوابیدی؟»
گفتم: «منم دیشب نخوابیدم. ولی در اصل مثل بقیه شب ها نخوابیدم.»
زن میانسالِ صندلی عقب گفت:«آره دیگه خیلی ها، شب های ماه رمضونی نمیخوابن. منم خودم تا سحر بیدارم چون سحری رو هم باید درست کنم.»
در این لحظه راننده نگه داشت و مردی با موهای جوگندمی سوار شد.
راننده بی مقدمه پرسید: «آقا شمام دیشب نخوابیدی؟»
مرد یک بسته اسکناسی که دستش بود را در جیبش گذاشت و با هیجان گفت:
- «خوابمو چی کار داری آقا، دلار کشید پایین»
به راننده گفتم:« همین جا قبل چهارراه پیاده میشم.»/
پ.ن: این تاکسی نوشت که در شماره امروز روزنامه ابتکار منتشر شده است اولین قسمت از مجموعه تاکسی نوشت هایی است که به امید خدا هر هفته پنج شنبه ها، در صفحه ی آخر روزنامه ابتکار خواهم نوشت.
الان آدم وارد بخش مدیریت بلاگفایش که می شود به خانه ای می ماند که زلزله ای مهیب از سر گذرانده و این جا و آن جا اشیایی غرق در خاک دیده می شوند. آوار سنگینی می کند. آب قطع است و کابل برق افتاده در سینک ظرفشویی و کوچولو کوچولو جرقه می زند. آدم یک دوری در اتاق خواب ها می زند و چند قاب عکس قدیمی می بیند. لبخندی تلخ بر لبش نقش می بندد. عکس را برمی دارد و شیشه خورده هایش را می ریزد و دستی رویش می کشد. چند لحظه خیره می ماند و بعد عکس را می گذارد جیب عقبش. بعد راهش را می کشد و می رود غافل از اینکه یک نفر زیر خروارها آوار هنوز نفس می کشد. یک نفر که دارد فریاد می زند. فریادی که هیچ کس نمی شنود...
+ و اینکه از این به بعد می تونید، من رو، گاهی در روزنامه ابتکار هم بخونید. مثل امروز 14 تیرماه که تو صفحه ی عینک دودی مطلب داشتم و دیروز هم تو صفحه ی آخرش. و به امید خدا هر هفته پنج شنبه ها هم یک ستون ثابت دارم که اون جا هم به طور منظم و هفتگی می نویسم.
++ راستش الان نمی دونم اینجا متروکه است یا هنوز کسانی گذارشون میفته ولی به همه ی دوستان قدیمی و جدیدم سلام می کنم و امیدوارم بتونم هر چند وقت یکبار این جا هم بنویسم و با دوستان خوب قدیمی ارتباط داشته باشم همچنان...
سپاس/