هر کدام از اسباب بازی هایم بسته به موقعیت و حال خودم، بر دیگر اسباب بازی ها ترجیح داشتند. مثلا یک وقت هایی از تفنگ آبپاش جواب می گرفتم، یک وقت هایی از باربی بلندقدم، یک وقت هایی از مجموعه عروسک های زیبای انگری بیردزم و یک وقت هایی هم مثلا از مینی یخچال باشکوهم. ولی تنها اسباب بازی که همیشه و هر وقت برایم جذابیت خودش را داشت و با قاطعیت می گویم یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود شکم آقای پدر بود. حتی از سبیل هایش هم که جزو پنج دوست داشتنی برتر عمرم بوده و هست هم مهم تر و جذاب تر بود. اسباب بازی که هم بالشت بود، هم تشک ژیمناستیک و هم سنگر تفنگ بازی و از همه مهم تر اینکه یک تنبک خوش دست بود. به طور کلی آغوش شکم پدر همیشه برای بازی کردن و جولان دادن هایم باز بود و در این مورد نه پدر مشکلی داشت و نه مامان. اما مشکل از جایی شروع شد که کم کم مامان هم صاحب یک تنبک همراه شد. تنبکی که شکل خوش فرم تری هم نسبت به تنبک پدر داشت. یک روز که روی تنبک بابا داشتم نت های اهنگ جدیدم را تمرین می کردم یکهو چشمم به تنبک مامان افتاد و کنجکاو شدم که آن را هم امتحان کنم. بنابراین آرام رفتم سراغش. اما تازه با اولین ضرباتم داشتم تنبک مامان را کوک می کردم که مامان جیغ زد، آقای پدر مثل آدم هایی که می خواهند در آخرین لحظه یک اعدامی را از زیر گیوتین نجات دهند به سمت من و مامان آمد و مرا کنار زد. مامان گفت: «تو که نمیخوای داداشت کج و کوله بشه؟» بابا بعدا که آروم شد گفت: «اون جایی که داری تنبک می زنی، داداشت زندگی می کنه مزاحمش نشو!» دور نگه داشتن غیرقابل توجیه من از تنبک مامان، شوق نواختن با تنبک بابا رو هم از من گرفته بود.اصلا توضیحات بابا و مامان برایم قابل قبول نبود. مامان چندباری هم به خیال خودش می خواست اثبات کند که واقعا داداشم آنجاست و گوشی را به من داد تا من صدایی که از درون تنبکش می آمد را گوش کنم اما من هیچ وقت صدایی نشنیدم. دو سه هفته بعد مامان رفت بیمارستان. وقتی رفتم ملاقات، دیگر خبری از تنبک نبود به جایش دو تا  شیپور کوچک داشتیم که صدایشان بین آلتو سوپرانو و تِنور در نوسان بود. مامان گفت:«اینا داداشاتن» فکر کنم با ضربه هایم داداشم را به دو نیم کرده بودم مثل سیبی که از وسط دو نصف شده باشد!

+ بازنشر در پاراگراف آبی

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۳ساعت 23:49 توسط آقای مثلا نویسنده |