مي گويد: رخش بي همتايش را بيشتر از بچه ها و زنش دوست دارد. و اين استدلال لااقل، پيش خودش منطقي را مي آورد كه زن و بچه از آدم پول مي گيرند و اين رخش بي همتا برايش پول مي آورد. و بعد توضيحات مفصل هم بعد از اين نظريه مي دهد كه البته در مورد پول و خرج كردن هيچ براي زن و بچه كم نگذاشته و نمي گذارد و مي گويد كه هرگز براي خرج كردن پول، دست و دلش نلرزيده و دقيقا از اين يك خصوصيتش هم حسابي اين جانب خوشم آمد. هرچه كه مي گذرد به اين كه از آن دسته پيرمردهاست كه من خيلي خوشم مي آيد ايمان بيشتري مي آورم.
 راننده تاكسي دربست، آخرشب امشبم را مي گويم كه در بين همه ي راننده هاي كسالت بار هرشبه موردي متفاوت و دوست داشتني بود.

پيرمرد كوچك جثه با سبيل هايي البته به شدت دودخورده ولي پرجذبه با سري بي مو و چهره اي مشخصا كاركرده و زحمت كش. از همان بدو حركت، لايي كشيدنش در بين اتومبيل هايي كه به سختي پشت چراغ خود را مي چپانند من را بر آن داشت كه حتما كمربند را ببندم. و البته پيرمرد مي گويد: كمربند بستن كه هميشه خوب است. كمي كه از رانندگي اش مي گذرد به اين كه دست فرمانش خوب است ايمان مي آورم. بعد هم كه كاشف برمي آيد بازنشسته ي شركت واحد است. و به قول خودش عمري در اين خيابان ها با بنز شركت واحد شوفر بوده. گفتم كه ماشينش عشقش است. از آن عشق هاي بي همتا. خودش رخش بي همتاي باوفا مي خواندش. پيكان مدل احتمالا هفتاد و دو يا هفتاد و سه. ولي به شدت روپا و رديف.(به قول خودش) هرچقدر هم كه روي سرعت گيرها پرش بزند يا در ميان چاله چوله هاي خيابان گاز بدهد لامصب آخ نمي گويد و راست هم مي گويد. برخلاف خيلي از پيكان هاي همسن و سالش كه اين جور موقع ها از هفتاد و دو عضوشان سروصدا بلند مي شود لامصب آخ هم نمي گويد. و اين را تا آخر مسير به عينه ديدم و ايضا در اين باره هم ايمان آوردم. مي گويد با اين ماشين رامسر را هم رفته و خيلي ازجاها را با همين ماشين سير كرده.توضيح مي دهد كه ماشين را اگر رسيدگي كني بايد هم سالم بماند. مي گويد كه از معاينه فني و باد لاستيك و چك آپ موتور و كاربرات و ... هيچ گاه قصور نمي كند و شده خودش دكتر قلب يا پروستات را نرود ماشين را مي برد.

كلا هم آدم راحتي است. سانسور را در كمترين شكل ممكن هم ندارد و راحت در هر جمله اش كلمات به قول دوستان +18 وجود دارد. بعضي وقت ها چنان راحت اين كلمات را در مورد خانواده و اطرافيانش به كار مي برد كه نمي شود بلند و قهقهه وار نخنديد. هيچ هم از صداي خودش بدش نمي آيد. هرچند كه زيادي حنجره اش دودخورده و صدايش خش دار است اما خوب مي خواند و حالت غريبي به آدم مي دهد خواندنش. و از جايي تا آخرهاي مسير مي خواند و مي خواند فارغ از اين كه من گوش كنم يا نه.

مي خواند و مي راند پيرمرد بازنشسته ي شوفري شركت واحد. پيرمرد شب كار روز خواب. پيرمرد سيگاري شب هاي مشهد...

+ همه مان بايد به اين فكر كنيم كه قرار است تغييرات مثبتي اتفاق بيفتد. همه مان بايد به دنبال بهتر شدن اوضاع كشورمان باشيم. همه مان بايد دنبال دست يابي به ايراني سربلند باشيم.

+ خدايا، بار ديگر مي خواهم مردمم را شاد و متحد و در كنار هم ببينم. ملي پوشان اين آب و خاك را ياري رسان...

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:22 توسط آقای مثلا نویسنده |

ما براي آن كه ايران خانه ي خوبان شود، رنج دوران برده ايم... خون دل ها خورده ايم...

+ به اميد ايراني سربلند

+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۳ خرداد ۱۳۹۲ساعت 2:3 توسط آقای مثلا نویسنده |

تاكسي ون كه را افتاد، رفت و جلو رو به روي همه نشست. بي مقدمه از جيبش كاغذ آ چهاري در آورد. يك كاغذ چركيني كه بارها تا شده و باز شده بود. پسرك هفت هشت ساله كاغذ را در انظار عموم در دستانش گرفت. با دواتي كمرنگ نوشته شده بود، و البته با قلم ني اي باريك، بيشتر به تمرين خوشنويسي يك بچه دبستاني مي ماند. همه احتمالا سعي مي كردند بخوانند. لااقل آنهايي كه احتمالا زياد در اين خط تاكسي رفت و آمد ندارند و كمتر تا كنون پسرك را ديده اند با كاغذ آ چهارش. اولين جمله اين بود كه من لال هستم. بعد مي رسيد به اينكه پدرش زندان است. مادرش مريض است و بيمارستان... و بقيه اش را خواندنم نمي آمد.  تاكسي سرعتش را زياد كرده بودو باد بدجوري از پنجره ي كناري به صورتم مي خورد. كودك همچنان آرام سرش را تكان مي داد. منتظر بود كسي دستي به كيفش ببرد  يا در جيبش. تا كاغذ را به او نزديكتر كند و اين طوري التماسش را بيشتر كند كه بلكه دويست توماني سر جايش بماند و آن يكي دوهزارتوامني كه در VIP جيب جا خوش كرده بيايد بيرون! نه، خانم ميان سال پهلويي همان پانصد توماني را خرج دلسوزي خود به كودك كاغذ آچهاري كرد. سهم امروز كودك از اين تاكسي ون در ظهر يك روز گرم همين بود انگار. نمي دانم آن پانصد توماني پدر كودك را از زندان بيرون مي آورد يا نه. نمي دانم اصلا پدري وجود دارد يا نه. نمي دانم كه خرج بيمارستان پسرك با اين پانصدي و با اين پانصدي ها جور مي شود يا نه. راستي بيماري مادرش چيست را هم نمي دانم؟ يا اينكه اصلا مادري وجود دارد يا نه؟ ولي يك چيز برايم مهم است و آن خود پسرك است. خود پسرك و روزهاي آينده ي زندگي اش. خيلي پدر زنداني اش يا مادر بيمارستاني اش برايم مهم نيستند. خودِ خودِ پسرك مهم است. اصلا هم از اينكه اين جور وقت ها، هوس كمك كردن هم به سرم نمي زند ناراحت نيستم. اصلا هم از اين بيرحم بودنم بدم نمي ايد.

فقر داريم در جامعه و يك عالمه وضع ناجور زندگي...

آقاي رييس جمهور آينده، كه به قول يكي از دوستان بايد هشت سال تمام فقط Ctrl+Z بزني، اين ها را نشانم نده در فيلمهايت. من هم مي دانم. تو هم مي داني كه من مي دانم. و من هم مي دانم كه تو هم كه بيايي باز پسرك و پسرك هايي اين جور حالا كمتر يا زيادتر هستند و خواهند بود. يك چيز مي خواهم اينكه در همه احوال خدا را در نظر داشته باشي و اينكه سعي كن بهترين باشي...

+ من راي مي دهم، فارغ از اينكه تو براي راي ندادنت كلي دليل داشته باشي يا نه...

+ دعوا را در يك رب مانده بخوانيد.

+ نوشته شده در جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:38 توسط آقای مثلا نویسنده |

بعضي صحبت ها هستند كه خيلي دلم ميگيره وقتي مي شنوم شون. اينكه چرا اينقدر عقده ي خود كم بيني در وجود بخصوص جووناي امروزي ما هست. حالا از آسيب شناسيش بگذريم كه حتما يك سري دلايل خاص هم وجود داره. اما صحبت من از اين همه ضعيف بودن جووناي امروزه.

اين روزها صحبت هاي زيادي در مورد مثلا اتفاقايي كه تو مراسم كن افتاده ميشه و البته جووناي زيادي طرفدار و هوادار فرهادي هستند و البته مخالفاني سرسختي هم وجود دارن. حالا در مورد شخص فرهادي و حضورش تو جشنواره هاي غربي كه شخصا نقد زيادي دارم  و تو محافل و سايت هاي سينمايي در موردش حرف زدم و مي زنم. اينكه اصل حضور امثال فرهادي و جريان سينماي ايران از اين راه چقدر برامون نفع داره و چقدر لازمه يا نه. اينكه حضور به هر قيمتي تو جشنواره هاي غربي نقد خاص خودش رو ميطلبه.

اما اين روزها اين جمله رو آدم ميشنوه كه: يه عده در توجيه رفتارهاي مرد محبوبشون خيلي حق به جانب با سرزنش كردن هر گونه مخالفتي مي گن: "جهان سوم جايي است كه مردمش به جهان سوم بودن خود افتخار مي كنند" يا حتي يه عده با زير پا گذاشتن فرهنگي كه چيزي ازش نمي دونند خيلي راحت ميگن:"متاسفيم براي اين همه امل بودن و عقب مونده بودن" درست از اينجا اون حالت رو من دارم. اينكه چرا اينقدر راحت قبول مي كنيم ما و فرهنگ مون عقب مونده هستيم و ناچيز و پيشرفت به شبيه شدن هرچه بيشتر به غربي ها حاصل ميشه. چرا بعضي ها اين جور دهنشون در مقابل فرهنگ بيگانه وا مي مونه و اينقدر تحت تاثيرش هستند. چرا؟

چرا از اينكه خودمون باشيم احساس عقب مونده بودن مي كنيم؟ چرا كعبه ي آمال بعضي ها لزوما از غرب ميگذره و چرا معاد و مقصد بعضي ها لزوما غربه. چرا؟ چرا بلد نيستيم به تمدن و ايراني بودنمون افتخار كنيم. چرا لزوما فكر مي كنيم كه چشم سبز و موي بور داشتن زيباييه و لزوما ايني كه هستيم نازل تر از چهره ي غربيه؟ چرا اين قدر راحت اين برتري رو به ما ديكته كردن؟ و انبوه چراهاي ديگه...

بيايم به فرهنگ خودمون و به چيزي كه هستيم افتخار كنيم. بيايم براي اينكه به سينماي جهان برسيم نظير ژاپن و كره ابتدائا خودمون باشيم و از اين راه جهاني بشيم. به نظرم وقتي جهاني ميشيم كه در درجه ي اول خودمون باشيم و مهم تر اين كه به خودمون افتخار كنيم. كوروساوا فيلمساز ژاپني جهاني شد چون به شدت ميهني بود و به شدت ژاپني. بايد بدونيم كه نميشه بدون ايراني بودن جهاني شد. بايد بفهميم كه اگر به ايراني بودن افتخار نكنيم و كيارستمي گونه و مخملباف گونه و فرهادي گونه به جشنواره ها راه پيدا كنيم ابدا مايه ي سربلندي نخواهيم بود. بياييم با سربلندي در سينماي جهان حرف بزنيم.

+ ببخشيد كه اين پست اين قدر سينمايي شد...

+ نوشته شده در جمعه ۱۰ خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:11 توسط آقای مثلا نویسنده |

روز مرد است. آدم بايد محكم بنويسد. مثل يك مرد. و از مردانگي بايد بگويد. البته مردانگي. وراي صداي كلفت و هيكلي به پهناي چهارچوب در. درباره ي خودِ خودِ خودِ مرد بودن.

درباره ي اين كه چه چيزهايي مردانگي هست و چه چيزهايي نه. درباره ي همه ي ان چيزهايي كه مرد بودن را معنا مي كنند و همه ي ان چيزهايي كه واژه ي "مَرد" را اساسا زير سوال مي برند.

و ناخواسته امشب دلم مي خواهد از مردي بنويسم كه هيچ وقت از نزديك نديده امش و حتي حياتش را هم درك نكرده ام ولي خيلي چيزها از او شنيده ام. مردي كه گاهي بچه هاي سه چهارساله اش را به خط مقدم مي برده تا روحيه ي رزمندگان را بالا ببرد. مردي كه با اين كه فرمانده بوده خودش براي خودش هم كشيك مي گذاشته، در يكي از اين كشيك ها ، سربازي كه او هم آن شب كشيك بوده سر صحبت را با او باز مي كند و مي گويد كه فرماندهان الان ما را در اين موقعيت خطر گذاشته اند و خودشان در خانه هايشان خوابيده اند، غافل از اينكه با خود فرمانده دارد حرف مي زند. مردي اين چنين.

نبودي ببيني كه شهر آزاد شده است محمد... نبودي محمد...


+ ممد نبودي ببيني...

+ نوشته شده در جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:23 توسط آقای مثلا نویسنده |