راننده رو به جمع کرد و گفت: «عجب بارون دلی، من عاشق بارون و این ابرهای پنبه ایَم.»
مرد صندلی جلو گفت: «اِ... چه دیالوگ آشنایی... انگار من قبلا اینجا بودم. اِ... من شما رو قبلا دیدم ها.»
مرد صندلی عقب گفت: «آقای راننده میشه یه دقه صورتتو ببینم.»
راننده برگشت و نگاهش کرد. مرد روزنامه به دست صندلی عقب گفت: «آره منم شما رو دیدم. عجب عصر پربارونی شده بود همه جا رو آب گرفته بود. فکر کنم شب بازی تیم ملی والیبال بود دوست داشتم زود برم برسم به بازی.»
همه ی این هایی که گفتند برای من هم خیلی آشنا آمد. گفتم: «آره بعدش آقای راننده در مورد کم تجربه بودن مربی تیم ملی حرف زد.»
مرد کت و شلواری کنارِ من گفت: «آره منم همین جا سوار شده بودم و دعوا سر کم تجربگی و پرتجربگی مربی بود. این آقای صندلی جلو خیلی داغ کرده بود.»
یک اتفاق نادر افتاده بود. ما پنج نفر آدم بودیم که به طور اتفاقی، بعد از گذشت مدتی، برای دومین بار همه مان در یک زمان، سوار یک تاکسی خاص شده بودیم. مرد صندلی جلو گفت: «چه اتفاق نادری. می دونین چقدر احتمال داره یه همچین اتفاقی بیفته یه سری آدم بعد از مدتی درست تو همین تاکسی جمع شن.»
مرد روزنامه به دست گفت: «فکر کنم اگر جمعیت شهر رو هشت میلیون در نظر بگیریم میشه یک به هشت میلیون.»
گفتم: «نه بابا، باید تعداد آدم ها رو هم در نظر بگیریم یعنی پنج تا یک به هشت میلیون ضرب در هم.»
راننده گفت: «من که همیشه همین جام. منو تو فرمول تون نذارین.»
مرد کت و شلواری گفت: «قضیه نادرترین از این حرفاست. من سالی دوسه بار بیشتر، تاکسی سوار نمیشم!»
راننده گفت: «حالا چی کار کنیم؟»
مرد روزنامه به دست گفت: «باید به عنوان یه اتفاق نادر تو کتاب گینس ثیت کنیم.»
راننده گفت: «چه جوری ثابت کنیم که ما قبلا هم هر پنج تامون، با هم بودیم؟»
فکر اینجایش را نکرده بودیم. داشتیم فکر می کردیم که با این اتفاق نادر چه کار کنیم که مرد کت و شلواری گفت: «اِ... آقا من اینجا پیاده میشم.»
راننده نگه داشت. میخواستم به مرد کت و شلواری بگویم که یک دقیقه بایستد تا فکر کنیم ببینیم باید چه کار کنیم. ولی مرد پیاده شد و پسر جوانی به جایش سوار شد. مرد صندلی جلو گفت: «کاش لااقل یه عکسی می گرفتیم.»
از این اتفاق عکسی نگرفته بودیم و جایی هم ثبتش نکرده بودیم. جمع مان بهم خورده بود. حالا ما دیگر یک اتفاق نادر نبودیم. شده بودیم مثل همه ی تاکسی ها و همه ی جمع ها و همه ی روزهای دیگر... ما عادی شده بودیم...
(از مجموعه تاکسی نوشت های پنجشنبه ها در روزنامه ابتکار)