داشتم قبر را می شستم. مثل همیشه از عکس صورت پدر شروع کردم به آب ریختن. بعد آب را هل دادم دو تا گوشه بالای قبر. و بعد آب سرازیر شد روی نوشته های پایینی. و آخرسر روی رباعی پایین قبر. یک مورچه داشت تکه ای خرما را می کشید. تکه ای خرما که روی نقطه ی "قمر" مانده. آنجا که شاعر می‌گوید: «گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من...» مورچه تکه‌ای خرما در دهانش روی آب غوطه‌ور می‌شود. تکه خرمایی  که احتمالا از ته کفش کسی که از اینجا عبور کرده روی قبر چسبیده. بعد به خودم تذکر می دهم که از اینجا که بلند شدم حواسم باشد پایم روی هیچ سنگ قبری نگذارم. آب سرازیر می شود و مورچه را با خود می برد. تکه خرما را هم می شویم. مورچه دست و پا می زند. گوشه‌ای به ساحلی می‌رسد و خود را به خشکی می کشد. همیشه تمام قبر که شسته می‌شود ته مانده‌اش را می‌ریزم روی قبرهای کناری. روی قبر یک خانم میانسال. یک پیرمرد. و آن طرف‌تر یک مرد جوان. همسایه‌های بابا. همه‌ی آنها که رفته‌اند. ظرف آب که تمام می‌شود، دلم می‌گیرد. دختری جوان آن طرف‌تر و مردی میانسال از ظرف آبم عمدتا بی‌نصیب می‌مانند بعد نگاه می‌کنند ببینند دوباره می‌روم ظرف را آب کنم یا نه. دیگر نگاه‌شان نمی‌کنم. می‌دانم اگر آنها را هم بشویم باز همین طور ادامه دارد. همه‌ی قبرهای اطراف، از آدم آب به دست انتظار دارند. باید تمام بلوک قبرستان را بشویم. می‌روم گوشه‌ای کنار قبر بابا می‌نشینم. رویم را می‌گیرم از نگاه قبرهای آن طرف. دوباره می‌خوانم: «گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من...» کسی چه می‌داند. می‌رویم یک روز یکهو. چه عصر یک روز دوشنبه باشد که تلفنم زنگ بخورد و بفهمم بابا رفته. یا سرشب یک روز سه شنبه که خبر فوت بابابزرگ برسد. یا صبح یک روز پاییزی. صبح یک روز پنج شنبه با باز کردن اینستاگرام. تلفن، زنگ خانه، تلویزیون یا اینستاگرام. هر کدام پتانسیلش را دارند یک صبح، یک عصر یا یک نیمه‌شب بهم بریزندتان. به همین سادگی. به همین سادگی می‌رویم. یک ساعتی از شبانه روز. در یک جایی. و بعد خبر مرگ‌مان می‌رسد به دیگران به یک شکلی. امروز صبح، صبح خیلی زود، فهمیدیم کاپیتان رفت. باز ده نفره شدیم...

#پنجشنبه_های_آرامستان

+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ مهر ۱۳۹۴ساعت 21:4 توسط آقای مثلا نویسنده |