كسي چه مي داند از كدام در مي خواهد بيايد تو؟ كسي چه مي داند بيايد چه با خود همراه دارد. كسي چه مي داند كه با صداي چي مي آيد؟ كسي... چه مي داند؟

 و شايد اصلا درستش هم همين باشد كه كسي نداند. و از اين جبر ، راحت درگذرد و به اختيار برسد. بداند كه قرار است به چيزهايي كه مي خواهد، با اختيار برسد. بداند كه هيچ چيز بدون تلاش به دست نمي آيد. بداند كه روزهاي خوب را خود مي تواند رقم بزند.

بهار از راه رسيده. باران همه جا را تازه كرده. و تو مانده اي و سالي ديگر كه در پيشت است. تصميمت را بگير...

و سلام... و آروزي يك سال خوب براي همه ي دوستان خوبم.

اينجا هذيان هاي يك آقاي مثلا نويسنده

در يك قدمي بهار

امضا : عمو رايتر

+ ببخشيد كه با تاخير، عجله اي و بي كيفيت و البته همراه با تپق از آب دراومده اين متن خواني! بشنويد:

گفتار همين متن

+ آهنگ بهار بهار... با صداي ناصر عبداللهي

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت 20:12 توسط آقای مثلا نویسنده |

1. نمي دانستم قرار است ليوان شيرموزبستني ام زهرمارم شود. كسي در آبميوه فروشي نيست به جز من و آقاي متصدي آبميوه فروشي. دارد بلند بلند با تلفن حرف مي زند. صدايش را بالا مي برد و فحش هاي ركيك مي دهد. از جدايي حرف مي زند. اولش با خود فكر مي كنم از اين جوان هاست كه هرچند روز يكبار با كسي اند و يك جوري هم وسطش به قول خودشان كات مي كنند. خب اين كات كردن ها خيلي هم مرا تحت تاثير قرار نمي دهد. اما همين طور كه ليوانم به تهش دارد مي رسد متوجه صحبت جوانك از طلاق و جدايي مي شوم. مرد به شدت به زن فحش مي دهد. و او را سرزنش مي كند. گويي كه خيانتي از زن سر زده...

2. شهر بهاري است. حال و هواي خوبي دارد، بخصوص با اين المان هاي جورواجور كه چندسالي است شهرداري در ميدان هاي اصلي مي گذارد. البته اين وسط يك عده هم ساديسم شان گل كرده و دنبال اين هستند كه از راه هاي مختلف از ميزان اين شادي كم كنند.جاهايي از شهر پرده زده اند كه شيعيان عيد ندارند و تسليت گذاشته اند و پارچه هاي سياه. يك عده براي خراب كردن شادي عيد روايت 75 روز و 95 روز را تسليت مي گويند. با خود فكر مي كنم كه اين رواني ها از اين كار چه سودي مي برند؟ از اين دهه سازي ها كه هرسال هم دهه اي به آن مي افزايند چه هدفي دارند؟ جز اين است كه از اين راه كاسبي راه مي اندازند و سوء استفاده مي كنند؟ آيا دنبال كسب معرفت اند؟ چقدر شخصيت والاي حضرت زهرا در زندگي شان هست؟ از يكي شان شنيدم كه مي گفت خوب است اين چند روز اول هوا خوب نباشد باران و برف ببارد چون از وسط هاي عيد هم كه ديگر دهه رسما شروع مي شود و اميدوارم مردم مسافرت نروند امسال. ساديسم غم پرستي و شادي زدايي...

+ حواس مان هست كه در يك قدمي بهاريم...

+ راستي وسط اين صداهاي زپرتي ترقه بازي ، يهو خدا دوتا ترقه انداخت كه تموم پنجره ها و شيشه ها رو لرزوند. دو تا رعد و برق مهيب، روي همه ي ترقه ها و ترقه بازها رو كم كرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:23 توسط آقای مثلا نویسنده |

1. شهر شلوغ شده است. و ترافيك بسيار. و كسي كه مسيرهاي اطراف حرم را مي رود بايد بداند كه قرار است دقايقي را لااقل در ترافيك بسر ببرد. طرح زوج و فرد هم براه است. و اين وسط پياده رفتن اين مسير بهترين گزينه است.

2. حرم هم شلوغ است. لهجه ها هم متفاوت تر از متنوع تر از هميشه شده اند. كافي است از بين جمعيت بگذري، آن وقت است كه صداهايي با لهجه ها و گويش هاي مختلف مخلوط مي شوند و به گوشَت مي خورند. تو از بين جمعيت مي گذري. و هي حواست جمع بايد شود كه جلوي كادر عكاسي اين و آن قرار نگيري كه مثلا عكس كسي را خراب نكني. همه عكس مي گيرند. حالا چه با گوشي گلكسي شان چه با 1100!!

3. تو از كنار همه گذشته اي و پشت پنجره فولاد قرار گرفته اي. حال و هواي آدم ها در اين محوطه چندمتري به طور محسوسي جور ديگري است. فرقي هم ندارد كه زن باشي يا مرد. پير يا جوان. گناهكار يا خوب. روسياه يا روسپيد. واقعا فرقي نمي كند. كافي است يك درد داشته باشي و چه جايي بهتر از اين جا. مي تواني بزني زير گريه و بي خجالت ضجه بزني. گريه كني راحت. مرد سبيلوي پرجذبه اي هم كه باشي مي تواني راحت دردت را بياوري اينجا و بزني زير گريه. و امروز مرد سبيلوي گنده لاتي داشت پشت پنجره مي گريست. و كسي نيست كه بگويد: مرد كه گريه نمي كند. جمله ي چندش آور اعصاب خوردكن!

4. عهد كرده بودم كه كارهاي بزرگي با موضوع امام رضا بنويسم تا دين خود را به ايشان در حد خودم ادا نمايم. و اكنون خوشحالم كه بگويم نگارش قسمت هاي ابتدايي سريال اپيزودي با موضوع امام رضا و زيارت ايشان كه به اتفاق دو دوست خوبم مي نويسم، شروع شده و در ايام تعطيلات، به اميد خدا كار با سرعت بيشتري پيش خواهد رفت.

سال نو نزديك تر از آن چيزي شده كه فكرش را بكني...

+ در حوالي عيد: در مقدم بهار / چقدر لوستر زندگيتو تميز مي كني! / بالابام / در روزهاي آخر اسفند / خداحافظ 91 / از حرف هايي كه 91 را تمام مي كند / شمارش معكوس

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:32 توسط آقای مثلا نویسنده |

در واقع مسئله اين است كه از بعضي واژه ها خوشم نمي آيد. دوست شان ندارم. و توضيح قلمبه سلمبه اش مي شود اين كه: نمي توانم باهاشان ارتباط برقرار كنم. بيگانه ام با اين واژه ها.

و حد نهايي اش هم مي شود اين كه آنها را از دايره ي واژگاني گويش شخصي خود بيرون برانم. يعني به عبارت صريح تر، لااقل خودم به كارشان نبرم. اگرچه كه اطرافيانم روزانه بارها جلوي چشمانم و پاي گوش هايم به كارشان برند.

يكي از اين كلمه ها كه اصلا آن را دوست نداشته ام و ندارم، واژه ي بيگانه ي مرسي است. كه عجيب هم در گوشت و پوست محاوره فارسي مان فرو رفته است. و شايد تصور اينكه از زبان محاوره اي بشود خارجش كرد تقريبا ناممكن باشد. اين جانب همواره با اين كلمه سر ستيز داشته ام و البته دارم. اگرچه كه خود آن را احتمالا بارها به كار برده ام. اما اين روزها حسابي دارم به بيرون راندن آن از دايره ي واژگاني ام فكر مي كنم. و خب لازم است ابتدا جايگزين خوب و درخوري براي آن بيابم. و يكي از اولين جايگزين ها كه به ذهن هر كدام مان احتمالا مي رسد كلمه ي ممنون است. بنده اين كلمه را بارها به كار برده ام و همواره تا شده به جاي مرسي آن را گفته ام. اما بيشتر كه در موردش فكر كردم متوجه شدم كه در موارد و حالاتي مرسي نسبت به ممنون امتيازاتي دارد كه باعث مي شود ممنون نتواند تمام و كمال جاي مرسي را بگيرد. و آن امتيازي كه مرسي دارد وجود حرف سين در آن است. همواره مرسي در محاوره هنگام تشكر پاياني فراوان به كار مي رود و بخصوص براي خانم ها كه گاهي مي خواهند آرام تشكر كنند اين كلمه به علت وجود همان حرف سين امتياز بالايي دارد و مي شود با صداي همان سين تشكر خود را اعلام كرد به طرف مقابل. يعني در واقع اتفاقي كه خيلي وقت ها مي افتد همين است كه زيرلب اين كلمه گفته مي شود و همان سوت حرف سين طرف مقابل را از تشكر باخبر مي كند. اما وقتي ممنون را آرام تلفظ كنيم واقعا شنيده نمي شود و اين عيب بزرگي است. كه باعث مي شود ممنون فقط در جاهاي با صداي بلند كاربرد داشته باشد. بنابراين سراغ جايگزين ديگري بايد مي رفتم. يك جايگزين كه علاوه بر اينكه اين عيب را نداشته باشد، برخلاف ممنون كه اصالتا عربي است كاملا پارسي هم باشد...

و واژه ي زيبا و جذابي را پيدا كردم كه هم حرف سين را داراست و همان كار مرسي را بي كوتاهي انجام مي دهد و هم كاملا پارسي و اصيل است. من واژه ي سپاس را پيشنهاد مي كنم و خود اخيرا در به كار بردنش دارم اصرار مي ورزم. گرچه كه هركس با شنيدنش براي اولين بار از زبان من تعجب مي كند كه چرا من اين قدر كتابي سخن مي رانم! اما به شدت دنبال اين هستم كه بتوانم كمكي به جايگزيني اين واژه بكنم. و يا اقل اقلش خودم آن را در زندگي به كار بندم...

سپاس.

+ بالاخره امشب ويژه نامه نورزوي مجله داستان به دستم رسيد.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:40 توسط آقای مثلا نویسنده |

بنام خدا...

همه چيز به همين سادگي آغاز شد. واقعا همين اندازه كه مي گويم ساده. به همين سادگي وارد اين دنياي بيكران بي در و پيكر شدم. و به همين سادگي هم گذشت. لحظاتي مملو از شادي و شور. و لحظاتي آكنده از غم. لحظاتي از استرس يك روز. يا لحظه هايي به شدت روزمره. لحظه هايي هم آميخته از همه ي اين حالات.

هذيان هايي حوصله بر يا حوصله هايي هذياني. نوشته هايي شبيه نوشته ي آدمي زاد. يا شبيه نوشته هاي يك مثلا نويسنده.

به همين سادگي چند كليد روي يك صفحه فشرده شدند و صفي از كلمات را ساختند، از پشت يك شيشه ي چند اينچي. و يك آدم را تشكيل دادند. آدمي كه گاه مي شود باور كرد وجود دارد. گاه مي شود فهميد وجودش يك دروغ است و گاه بايد گيج شد و شك كرد كه بودنش يا حتي نبودنش. مي شود فكر كرد كه دارد همه اش خيال مي بافد بهم. مي شود حدس زد كه دارد دروغ مي گويد. مي شود باور كردش...

ايده آلم هميشه اين بوده كه يك شخص صفر و يكي باشم كه هيچ كس هيچ چيز از من نداند. نه از سنم، نه از تحصيلاتم و نه از كارم. حتي دوست داشتم كسي نداند كه از كجاي اين مرز و بوم يا حتي كره ي خاكي مي نويسم. فقط يك كسي باشم مال همين مكان و مال همين زمان. يك نفر كه به همين صفحه محدود مي شود. كه البته طور ديگري شد.

عمو رايتر امروز يكساله شد...

و سلام...

+ مرد ها جوراب را دوست دارند!

+ ياد سيمين دانشور گرامي باد /اولين پست وبلاگ: پايان قصه "جدايي جلال از سيمين"

+ به رسم قدرداني از قديمي ترين همراهان وبلاگ: لطفا ساكت(هيس!!) / مسافر كوچولو / يادداشت هاي ديوانگي يك برنامه نويس (zmb)

+ نوشته شده در دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:0 توسط آقای مثلا نویسنده |

حسابش را بفرماييد يك روز صبح كه عقل مان از خواب بيدار مي شود تصميم مي گيرد صاحب دنداني شود. از آن تصميم ها كه لازم الاجرايند. بعد اين را هم مي دانيد كه مملكت وجود ما قانون دارد. كه تمام و كمال بايد اجرا شود. و مي شود هم.

تصورش را بفرماييد همان روز صبح عقل ما به شهرداري وجودمان مراجعه نموده و تقاضاي ساخت يك عدد دندان عقل مي دهد. شهرداري وجود ما هم علي رغم همه ي شان و منزلتي كه براي كينگ بزرگ جناب مستطاب عقل قائل است اجازه ي ساخت و ساز غيرمجاز به او نمي دهد. حكمش مي آيد كه اين دنداني كه جناب عقل درخواست نموده اند الا و لابد بايد در منطقه ي ساخت و ساز مجاز، احداث گردد. و يكي نيست بگويد اين منطقه مگر ظرفيت ساخت سازه هاي بيشتري را دارد. اصلا چرا نبايد روي اين واگذاري ها نظارتي شود؟ فكرش را بكنيد زميني را براي جناب عقل منظور فرموده اند كه ظرفيت ساخت يك نيش را هم ندارد و آن وقت جناب عقل قرار است آنجا يك باب دندان كرسي بسازند. آيا شهرداري فقط بايد بر محل احداث و مسائل ملكي نظارت كند يا بايد تراكم منطقه را هم در نظر بگيرد؟ به راستي مسئول اين نابساماني ها كيست؟

تهش اين مي شود كه جناب عقل با گرفتن مجوز ها مي آيند به منطقه و در زميني كه برايشان در نظر گرفته شده شروع مي كنند به ساخت و ساز. آن هم يك واحد دندان آسيابي. همه چيز از هم از روي اصول است و منطق و عقل! بايد مصالح از بتن باشند با فلان درجه ي سختي و مقاومت. سازه اي بس مستحكم!

انگار اين عقل ما عقلش نمي رسد كه اين فصل، فصلي خوبي براي ساخت و ساز نيست. بعد تمام سيستم دنداني مختل مي گردد ديگر. جويدن مي شود يكي از دشوارترين كارهاي دنيا. اراضي اطراف هم از سختي اين ساخت و ساز تخريب شده اند.

مفناميك اسيد 250 گرمي و سفالكسين 500 گرمي هم كاري از دست شان برنمي آيد. بعضي مي گويند تهش اين است كه بايد به دندانپزشكي شكايت ساخت اين سازه ي نامربوط را بدهم تا با اعمال قدرت و از طريق راه اندازي يك جنگ خونريزانه و دردمنشانه لودرش را بردارد بيايد به اراضي اشغالي يورش برده و دندان مربوطه را تخريب نمايد. از بن... از ريشه... مي ترسم. از آقاي دندانپزشك، از مطبش، از كلنگ و تيشه اش...

+ از دست اين گوش / اگر دندان روي دماغ بود...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:41 توسط آقای مثلا نویسنده |

تقريبا هر شب با اين كلمه شروع مي شود: دربست...

بعد يارو بوقي مي زند و چندمتر جلوتر مي ايستد. و اولين ديالوگ او اين است: كجا؟ مقصد را مي گويم. اگر دلش بخواهد يا مسير رو دوست داشته باشد مي گويد: "بيا بالا" يا "بشين". و گرنه كه گازش را مي گيرد و دودش را برجا مي گذارد.

اگر مثبت باشد نظرش، ادامه اش اين است كه اين جانب بدون اينكه در را باز كنم، از همان شيشه اي كه تا نيمه پايين آمده مي گويم: چند؟ يارو سرش را كمي مي خاراند و مي گويد:6000 اتمان. مي گويم چه خبر است من هرشب با 4000 اتمان مي روم. مي گويد: 5000 اتمان. بعد نوبت من است كمي سرم را بخارانم و بگويم نه حرف من و نه حرف شما 4500 اتمان. و فكري مي كند و انگار كه فرجه اي از سر سخاوت پادشاهي اش داده باشد مي فرمايد: بشين داداش. و در باز مي شود...

دربست يعني كه در باز نشود لطفا، از اين لحظه به بعد... قرار است تا رسيدن به مقصد اين در هرگز باز نشود. نه سرمايي بيايد داخل و نه گرمايي برود بيرون. و راستي معلم علوم سوم راهنمايي مان شير فهم مان كرده بود كه سرما وجود خارجي ندارد و در واقع همان نبود گرما را، سرما مي نامند.

دربست يعني كه در باز نشود لطفا... يعني چند دقيقه اي از وقت مان را بايد در كنار يك آدم كه معلوم نيست كيست بگذرانيم. گاهي عقب مي نشينم. و بيشتر وقت ها جلو. يعني هرچه سن راننده جوان تر باشد بيشتر علاقمندم جلو بنشينم. ولي آن سبيل دارها يا پيرمردهاي بي حوصله كه قرار نيست ديالوگ زيادي داشته باشيم را از همان نماي پس كله و دوچشم در آينه ترجيح مي دهم. با بعضي هاشان، يعني آن هايي كه موسيقي شان را بالا مي برند و كارشان را مثل يك ربات انجام مي دهند از اول تا لحظه پياده شدن كه به تشكر و تقديم وجه ختم مي شود هيچ ديالوگي برقرار نمي كنم. من كلا آدم كم حرفي هستم. البته بعضي هاشان جذابند. چون از همان لحظه ي اول نشستنت شروع مي كنند به حرف زدن. شروع مي كنند به پيدا كردن نقاط مشترك با مسافر، تا از چند دقيقه ي همراهي اش از زندگي شان لذت ببرند يا حداقل دردهاي دلشان را با ديگري به اشتراك بگذارند. و همه ي اين ها چقدر براي آدميزاد لازم است.

مثلا يكي شان با اين جمله شروع مي كند كه: جايي را سراغ داري كه غم در آن نباشد و الان بتوانيم برويم آنجا. و هنوز جمله اش تمام نشده  كه قاطعانه مي گويم: نه! و ادامه مي دهم كه گاهي، با بودن با بعضي آدم ها مي شود غم را حس نكرد، فقط همين...

بعضي هاشان هم منتظرند در خيابان به واقعه اي بربخورند يا گدايي را پشت چراغ قرمز ببينند تا صحبت از وضع فلاكت بارمان به ميان بيايد. از قيمت سرسام آور جنس ها بگويد و من هم تاكيد كنم كه بازار كتاب هم همين قدر قيمت هايش كمرشكن شده. و بعد صحبت به آنجا برسد كه بگويم: يك مشت گداي مفلوك شده ايم كه منتظر است يارانه و عيدانه اش را بريزند تا صبح علي الطلوع صف بكشد جلوي عابربانك ها. صفي يادآور آن صف هاي نفت و شير و نان اوايل دهه هفتاد، كه هنوز به طور محوي در خاطرم هست. بعد، اين جماعت گدا، پول را بردارند و بزنند به زخم هاي عفونتي زندگي شان، و هنوز يكي دو روز نگذشته باز شمارش معكوس روزهايشان را آغاز كنند براي جيره ي بعدي. يك مشت گدا...

مثلا يكي ديگرشان از يك جايي از مسير روي ريل جك قرار مي گيرد. از ترك ها شروع مي كند، با اصفهاني ها ادامه مي دهد و جذاب ترين جك هايش هم اختصاص دارد به رشتي ها. جك هايش را با فاصله ي چندثانيه اي مي گويد، يعني كه اجازه مي دهد براي هر جك چندثانيه فرصت خنديدن داشته باشم. بعد در پايان موقع پياده شدن به شوخي مي گويم: به خاطر خدمات و تسهيلات جك گفتن كه به مسافرين عرضه مي كنيد هم مبلغي منظور مي شود؟ و او تير آخر را يعني همان جكي كه از اول براي اين لحظه نگه داشته را مي گويد و لبخند زنان مي گويد: اين چه حرفيه مهندس جان! فقط خواستيم يكم شادتان كرده باشيم. و بوقي مي زند و مي رود.

و راننده اي كه امشب مرا رساند از آن ها بود كه يك كلمه هم با هم حرف نزديم... دربست...

+ اسفند نيامده / يك اسفند نود و يك / امروز اول اسفند است / عيد آمد و ما لختيم

+ خواندن كتاب زير را كه به اين پست بسيار مربوط مي شود و پيشنهاد يكي از دوستان خيلي خوبم است را به شما عزيزان معرفي و توصيه مي كنم: مامور سيگاري خدا / كاري از محسن حسام مظاهري / نشر افق

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:56 توسط آقای مثلا نویسنده |