این ها وضعیت همین لحظه های ماست...
و تمام چراغ های اتاق را خاموش کرده ام... جمعی از حشرات کوچک بالدار روی صفحه مانیتور دارند وول می خورند... بنابراین اگر بعضی کلمات احیانا نقطه کم داشتند دست به گیرنده های خود نزنید کار این حشرات موذی است که مانیتور را در همین چند دقیقه جای جایش را نقطه گداری(!) کرده اند... شنیده ام دلیل این کار حشرات این است که آنها ذاتا به نور ماه گرایش دارند و نورهای ساخت ما آن ها را به اشتباه می اندازد... می گویم حکایت ما آدم هاست دیگر... که در زندگی همه مان فطرتا به نوری گرایش داریم حال آنکه خیلی هامان به جای نور اصلی، به نور مانیتور، چراغ های اتومبیل سوناتا، چلچراغ آپارتمان ۲۵۰ متری، نور صفحه نمایش گوشی فلان مدل اپل، یا حتی نور سیگاری بر لب، دلخوش می شویم...
پیشنهاد روز: کتاب "پیامبر" نوشته جبران خلیل جبران.
حرف اول:
امروز جایی بودیم و مهندسی داشت از قابلیت های دستگاه جدید که زحمت کشیده بودند به اختراع درآورده بودند صحبت می کرد... و من بدین وسیله به فکر فرو رفتم و به خود رجعت کردم و متوجه قابلیت ها و عدم قابلیت های خود گردیدم... راستی هیچ می دانید من هنوز سوت زدن بلد نیستم... بله واقعا هیچ وقت نتوانسته ام سوت بزنم علی رغم این که بارها تحت دوره های آموزش اخوی و دوستان قرار گرفته ام ولی همچنان این کار را بلد نیستم... کار دیگری را که هیچ گاه و علی رغم سعی های ظاهری و باطنی بسیار هیچ گاه بلد نبوده ام باد کردن آدامس بادکنکی است... همیشه و از کودکی، کودکان بسیاری، و در نوجوانی، نوجوان های بسیاری را دیده ام که آدامس شان را باد می کنند و با صدایی جذاب می ترکانند اما من هر موقع که خواستم امتحانش کنم یا آدامس از دهنم بیرون پریده یا قورتش داده ام...
پی نوشت۱: ما آنقدر هم بی دست و پا نیستیم چون جدیدا بادکنک باد کردن را فرا گرفته ایم!
پیشنهاد روز ۱: هنوز هم برای گوش کردن به آهنگ "بهار بهار" ناصر عبداللهی دیر نشده است... آهنگی به یاد ماندنی از او که بازخوانی ترانه مرحوم تورج شعبانی است و انصافا از اصل خود هیچ کم ندارد
لینک دانلود آهنگ بهار بهار: دانلود
حرف دوم:
امروز عصر پنج شنبه به زیارت اهل قبور نائل شدیم... و همان حال و هوای خاص آنجا... آن بخش از وجود اموات که به آسمان رفته را که خبر ندارم اما آن بخش از وجودشان که در زمین قرار گرفته کاملا ارام بود... فکر کنم همه شان آرام خوابیده بودند... احتمالا پس از یک هفته پرکار در نعمت یا نغمت برزخی اکنون فرصت یافته اند که آخر هفته کمی خیرات جمع کنند و برای هفته آتی پیش خدا برند و چانه بزنند بر سر زیاد شدن خوشی شان یا کم شدن عذابشان... خلاصه ما هم آهسته فاتحه ای خواندیم و پاورچین پاورچین گذر کردیم که مبادا خوابشان را آشفته سازیم...
پی نوشت ۲: می گویم شاید خدا در برزخی که برایم آماده می کند هزار بسته آدامس بگذارد و مرا مامور باد کردن و ترکاندنشان کند...
پیشنهاد روز ۲: کتاب "سنگی بر گوری" به قلم جلال آل احمد
آقای دکتر فرمودید اسمش چی بود؟!! آهان... ما به آلرجی... چی؟! آهان ما به آلرژی مبتلاییم... چه با کلاس...
پی نوشت ۱: من مانده ام که ناخوانده چطور برایمان کامنت می گذاری؟!
پی نوشت ۲: راستی انگار آن خواب اسکاریمان هم در مقیاسی کوچکتر دارد تعبیر می شود فیلمنامه ای که به جشنواره فیلم اشراق فرستاده بودیم برگزیده شده و به بخش مسابقه راه پیدا کرده حدودا دو هفته دیگر نفرات برتر اعلام می شوند... دعا کنید این بار موفق به کسب جایزه ای شویم...
دو سالی می شد که با وبلاگ "یادداشت های یک دختر ترشیده" آشنا شده بودم و هر از چند گاهی به آن سر می زدم... نویسنده اش با عنوان مستعار "آنی دالتون" مطالب خوبی می نوشت...
اوایل که سر می زدم خیلی همیشه آنلاین بود و بسیار پربازدید کننده... و این آخری ها دیگر خیلی دیر به دیر آپ می شد...و... و امروز صبح که خواستم وبلاگش را باز کنم متوجه حذف شدن این وبلاگ شدم...
نمی دانم چی شده که تصمیم گرفتند دیگه ننویسند و ادامه ندهند حداقل اون وبلاگ پرطرفدار رو...
اما امیدوارم موفق و سلامت باشند... شاید هم دلیل بنیادی وجود وبلاگ از بین رفته و دیگر ایشان یک دختر ترشیده نیستند...
پیشنهاد روز: کتاب "یادداشت های یک دیوانه" اثر "نیکلای گوگول"
ما قدی کشیده ایم... و پنداریم که دیگر گم نمی شویم... به وضوح دریافته ام که گم شده ام... درست ار همان لحظه ای شروع شد که دستم را از چادرت رها کردم و گم شدم... بازار شلوغ بود و من سرگردان... و بچه دزد های لعنتی در کمین... من دور شدم... من از تو دور شدم..
و اکنون برآنم که دست به چادرت گیرم دیگر بار... مادر.
تمام صبحانه امروز را در حالی خوردم که مادرم ناراحت از من بود که چرا این قدر سخت مجبور است مرا برای نماز صبح بیدار کنم... من هم شاکی بودم که چرا نگذاشته اسکار را بگیرم...
پیشنهاد روز: فیلم "اینجا بدون من" ساخته بهرام توکلی.
چند روز پیش با یکی از همین نوع خطوط اتوبوس از جایی از شهرمان به جایی دیگر از شهرمان سفر نمودم...
باورکردنی نبود این همه تفاوت...
من سگی را در آنجا دیدم که در پشت وانتی گذاشته شده بود با کلی اکراه راننده که احتمالا اتومبیلش را نجس شده می دانست و چند کیلومتر آن طرف تر وقتی که رسیدم اینجا همین موجود یعنی سگ به روی داشبورد و صندلی ها راه یافت با کلی احترام ویژه...
می شود به وضوح دید که اینجا ماشین ها چه قدر بیشتر بوق می زنند و همه دوست دارند مسافران کنار خیابان را سوار کنند از پیکان گرفته تا ماشین خارجکیه نمی دونم فلان مدل... اینجا همه تاکسی می شوند...
اینجا روسری ها عقب نشینی می کنند و اینجا انگار آفتابش مضرتر است... اینجا چشم ها در پشت عینک های ریبون و ... پنهان می شوند از اشعه ماورای بنفش و هزار اشعه کوفتی دیگر...
اینجا و آنجا یک چیزشان هست که با هم نمی خوانند...
پیشنهاد روز: کتاب "محکمه الهی" اثر جدید خلیل جوادی(مجموعه شعر طنز)
ما کور نشده ایم ... انگار دغدغه هایمان عوض شده...
پی نوشت: فکر کنم، زندگی یعنی درک همین بودن ها...
پیشنهاد روز: داستان کوتاه "تابوت" اثر جلال آل احمد را از دست ندهید...
مردی فریاد می زد و بلند بلند در مورد پاس نشدن چکش با تلفنش حرف می زد و بقیه هم هر کدام منتظر رسیدن به مقصد بی جان خود بودند تا لاشه متحرک خود را از اتوبوس به پایین اندازند و در بوق بوق های داخل شهر گم شوند... همه چیز همین طور بی جان دنبال می شد از جمله تالاق و تولوق ظروف کارگری خسته که انگار داشت در همین عصر رو به غروب به استقبال خواب شبانه خود می رفت...
و همه چیز تکراری بود تا اینکه از میان چند گونی پیرمردی ژولیده سر و صدای مرغی و قدقدی بلند شد و مرغ به زحمت سر خود را از لای گونی خارج کرده و نفسی تازه می کرد با اعتراض...
و همه دنیای بی جان پیرامون من جان گرفت و گل از گلم داشت می شکفت...
مرد میانسال کناری من هم انگار خوشش آمد،لبخندی زد و انگار حالش کمی عوض شد و از فکر در آمد...ولی لحظاتی نگذشته بود که لبخند از لبش محو شد و دوباره چهره اش در هم شد...
رو به من گفت: مرغو که دیدم تازه یادم افتاد برا امشب باست دو تا مرغ بخرم و خدا می دونه پولی که همرامه کافی باشه یا نه...
و دوباره با یادآوری قیمت گوشت مرغ، همه چیز از تکاپو افتاد... مرغ هم دیگر حرفی نزد...
اتوبوس به ایستگاه آخر رسید.
پایان.
به نظر نمی رسید مرد در رانندگی بی دست و پا بوده باشد چرا که در سانحه دست و پایش را از دست داد...
و زن که در مشاجره از مواضعش کوتاه نمی آمد دستش از دنیا کوتاه شد...
گاهی آدمهایی که پا از گلیم خود دراز تر می کنند دست از پا درازتر به ابدیت می روند و در کسری از ثانیه از آرزوهای بلند خود به کوتاهی دستشان از دنیا می رسند...
همه تلخی ها را در اینجا نگاشتیم تا بگوییم: بیایید بیشتر قدر شیرینی بودن را بدانیم...
مردی مثل همه مردها کار کرد... با کارش مثل همه کارها پول درآورد... با پولش مثل همه پول ها زن گرفت... زنش مثل همه زنها بچه ای زایید... بچه مثل همه بچه ها بزرگ شد... بچه مثل همه بچه ها کار کرد و پول درآورد و زن گرفت... و زن بچه هم مثل همه بچه ای زایید ... و بچه بچه هم بزرگ شد والبته شوهر کرد و خودش بچه ای زایید مثل همه...
و همه مثل هم خوردند، خوابیدند، زاییدند و ... همه مثل هم مردند.
"این بود زندگی؟!"
ادامه نوشت: به قول جبران خلیل جبران بعضی هر روز در ساعت معینی بیدار می شوند، در ساعت معینی چای می نوشند، و در ساعت معینی هم می خوابند و از این انضباط خشنودند... و به قول همو "از نظر من، این مردم همیشه فقط همان یک روز را زندگی می کنند"
پ.ن: امیدورام روزی برسد که هیچ آدمی در حین گاز زدن سیبی سرخ، از درک داستان پرتلاطم زندگی سبز سیب و هزار چرخ آن، عاجز نباشد...
امتحان ریاضی... عدم همکاری در تقلب...قلدر کلاس...شاگرد مردودی... زنگ آخر... یقه من... و دیگر هیچ.
تخته سیاه... گچ... معلم... و دیگر هیچ.
یکی از انشاهای بچگی ما... (با اندکی دخل و تصرف و تلخیص!!)
موضوع: روز معلم.
بنام الله پاسدار نام شهیدانی که با خون خود درختان اسلام را آبیاری کردند...(یعنی چند وقت شده بود جمله کلیشه ایه تمام انشاها)
این انشاء را برای روز معلم می نویسم. به نظر من معلمی یکی از بهترین شغلهای دنیاست. معلمی شغل انبیاء می باشد.(حالا که فکر می کنم رانندگی هم شغل انبیاست چون خیلی از این معلم ها رو دیدم که بعد از ساعت مدرسه در آژانش هم کار می کنند)
معلم همچون شمعی است که می سوزد و با نور و حرارت خود به ما علم می آموزد.(حالا که فکر می کنم بعضی معلم ها هم مثل شعله گازسوز بودن و همیشه یک تکه شیلنگ گاز همراهشان داشتند! جهت اهداف کمک آموزشی!!)
به نظر من بهترین هدیه ای که به معلممان می شود داد همان خوب درس خواندنمان است که خیلی معلم را خوشحال می کند.(البته این باعث نمی شد که جوراب برای معلم اقا و نمکدون و قندون برای خانم معلمها نبریم!!)
من در آینده دوست دارم معلم شوم تا به همه علم یاد بدهم.(این یکی چاخان بود من از اولش هم دوست داشتم مهندس بشم!!)
پایان گل یاس... معلم مادر ماست... (این را برای معلم کلاس سوم خانم ناصری نوشتم)
در پایان از خانم حسین زاده معلم اول دبستانم و خانم ناصری معلم سوم دبستانم کمال تشکر را می نمایم هر جا که هستند سلامت و خوشبخت باشند و همچنین از کلیه معلمین و اساتیدی که ما را در این ۱۶ سال تحصیل یاری نمودند...
شما هم جهت تشکر از معلم اول دبستانتان دوست داشتید کامنت بگذارید...
می گویم خوشا به حال بچه های نسل امروز که کلی سرگرمی و تفریح دارند...
زمان بچگی ما تازه یه چرخ گوشت اومد که اونم دستمونو میکردیم توش تا زانو قطع می شد...
دوستی را دیدم... دوستی قدیمی... بعد از مدتها...
گفتم: در چه وضعی هستی؟
گفت: همچنان در "صراط المستقیم" هستم...
گفت: تو چی؟
گفتم: من "غیرالمغضوب علیهم" را هم رد کرده ام و دارم به "والضالین" می رسم...
چیزی نمانده کاملش کنم و فاتحه مان خوانده شود...
زندگی زیبایی دارند و زیباتر اینکه خانم قمری بهانه آشیانه مجلل قمری همسایه که کمی آن طرف تر زندگی می کنند را نمی گیرد...
گاه فکر می کنم چه ظرف بزرگی است آدم بودن... گاه آرزو می کنم کاش قمری بودم...
۱- آن لحظه هایی که خون به مغزم می رسد و عاقلان تحسینم می کنند... گاهی تحسین برخی عاقلان برایم نفرت انگیز است...
۲- آن لحظه هایی که خون به مغزم نمی رسد و خوب هذیان می گویند... عاقلان دیوانه ام می پندارند و این دیوانگی را گاهی عجیب دوست دارم...