از قديم هم گفته اند كه: از باد بهار بهره بردار، از باد خزان خود را نگه دار. و چه خوب گفته اند. باد بهار به آدم رويش مي دهد و تازگي. و پوشاندن نمي خواهد. به سرت كه مي خورد و با موهايت كه بازي مي كند حسابي خون در بدنت جريان مي افتد و ريه هايت را مي تواني بسپاري به تازگي اش. البته اگر خارج از شهرها باشي. و من امروز را خارج از شهر بودم. روي همان تپه سنگي. روي همان تپه اي كه خاطرات بچگي ام را از چهار سالگي در خود دارد تا همين بيست سالگي و بيست و چند سالگي را. نوكش مي ايستم و مي گذارم حسابي باد برود در جانم. بعد راحت فرياد مي زنم. هرچه كه دوست داشته باشم مي توانم بگويم با صدايي بلند. ديگر آنجا همسايه ي بالايي و بغلي و پاييني در كار نيست كه صدايش دربيايد. يا مثل خيابان نيست كه همه برگردند نگاهت كنند و سريعا به ذهن مباركشان اين حدس روانه شود كه نكند اين بيماري رواني است كه لحظاتي پيش تونلي كنده و مرزهاي آسايشگاه را درنورديده و سر از خيابان در آورده. نه، خيالت راحت، آنجا مي تواني دلت را از داد و سرت را از فرياد و روحت را از بيداد خالي كني. بعد مي تواني بنشيني روي همان سنگي كه قبلا هم سال ها پيش رويش نشسته اي و چشم بگرداني و نگاه كني. مي دانم كه اينجا مي شود افق را تا كيلومترها دنبال كرد. مي دانم بدون اينكه در افق به ديواري و برجي نگاهم متوقف شود مي توانم پيش بروم. همه جا سبز است و ديدني. يك گله گوسفند هم در اين لحظه در قاب نگاهم ظاهر مي شود. يك گله گوسفند، دو عدد چوپان و سه چهارتايي سگ. از همان بچگي هم عادت داشتم ميان گله ها بگردم و سگ هايش را پيدا كنم و رفتارهايشان را دنبال كنم. مثلا چند قدم كه سگ گله عقب مي افتد يا مس مس مي كند چوپان فرياد مي زند و سگش را فرامي خواند. يك راه مالرو را بايد اين گله بروند و دو طرف زمين زراعي ديده مي شود كه در ان كشتي صورت گرفته و حاوي محصول است. حالا چقدر سخت مي تواند باشد كه گوسفندها را هدايت كني كه از راه بروند و به زمين ها آسيبي نرسانند، حال آنكه هر لحظه وسوسه ي خوردن يك بوته هم كه شده ذهن هر كدام شان را تماما مشغول كرده!

خانه ها زماني گنبدي بودند و ديدني. نماي كلي روستا را كه از بلندي مي نگريستي پر بود از گردالوهاي كاهگلي. اما زمان دارد خيلي چيزها را عوض مي كند. كم كم گنبدي ها جاي خود را به سقف هاي چوبي دادند كه به آن زيبايي نبودند. حالا هم سقف هاي آهني و قيرگوني شده و بعضا ايزوگام شده جايشان را گرفته اند. هر سال از تعداد گنبدي ها كم مي شود و به آهني ها اضافه. منظره هاي خوب دارند از بين مي روند و همه جا دارد شبيه همان شهر تكراري خودمان مي شود. هرچند كه مي دانم نمي شود خرده گرفت به روستايي كه او هم دوست دارد خانه اش مستحكم باشد و مدرن. نمي شود خرده گرفت كه چرا اين همه ماشين بايد روستا را پر كند. نمي شود خرده گرفت به روستايي اي كه چندتا گاو و گوسفندش را مي فروشد و اتومبيلي مي خرد كه از مال همسايه اش مدل بالاتر است، چون او هم حق دارد از تكنولوژي بهره ببرد. از آسايش بهره ببرد...

به نظرم در اين مملكت هرچيزي وقتي صاحب و موسس اصلي اش را از دست مي دهد چون سيستم در متن كار نيست و فرد محور كار است آن چيز يا كار ديگر هرگز مثل اولش نمي شود. شاهد مثالش را هم در همين باغ روستا مي بينم كه صاحبش به كهولت رسيد و از اين دنيا رفت. چه درخت ها كه نكاشته. چه باغي كه نساخته و چه زحمت ها كه نكشيده. اما هنوز دوسه سالي نگذشته كه به دست بچه هايش افتاده، امسال درش هيچ خبري از آن صفا و خرمي نيست. نيست كه نيست...

+ سفر يك روزه به عمق كودكي، در جشن ازدواج همبازي كودكي...

+ نوشته شده در شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:42 توسط آقای مثلا نویسنده |

امشب از آن شب هاست كه راحت مي شود بيدار ماند، بدون آنكه نگران كم انرژي بودن و خواب آلودگي فردا باشي. چون فردا تا ظهر مي شود تلافي اين كم خوابي را جبران كرد، بي هيچ نگراني. تو فكر مردي هستم كه امروز دنبال كتاب هاي دهن پركن مي گشت. وقتي مي پرسم: براي چه منظور مي خواهيد؟ مي گويد: براي كاري غير خواندن و تاكيد مي كند كه براي خواندن نمي خواهد. و فكرم هزار راه رفته كه يعني براي چه مي خواهد! برگشته مي گويد: نه اين كارها از ما گذشته...

آلبوم موسيقي هر خواننده اي را نمي خرم و نخواهم خريد. ولي چندتايي شان را اگر بخواهم گوش كنم حتما مي خرم. كه يكي شان رضا صادقي است. آلبوم جديدش، همين... را خريده ام و هم اكنون هم در گوشم دارد پخش مي شود: دلم مي خواد بهم بگي، دلت برام تنگ شده بود... بگي كه وقتي نبودم، هيچي برات قشنگ نبود... دروغ بگو ولي بگو هنوز هوامو داري... هر چي كه دوست داري بگو، نگو دوسم نداري... آن چند خواننده اي كه حتما براي گوش كردن آلبوم شان را مي خرم: رضا صادقي، محسن چاووشي و سالار عقيلي اند و البته سابقا مرحوم ناصر عبداللهي. البته منظورم آلبوم هاي جديدشان است چون از آهنگ هاي قديم هركدام شان آهنگ هايي دارم. شايد كمي در نظر بعضي اين كار هم احمقانه برسد چون دانلودش كار سختي نيست و بلافاصله پس از آمدن خود آلبوم انواع دانلودش و كپي اش در محيط اينترنت و بازار مي آيد، ولي آن قدر براي اين ها ارزش قائلم كه دانلود نخواهم كرد اهنگي را كه زحمتش را كشيده اند و قيمت زيادي هم ندارد...

سفر شيراز هم تقريبا يا لااقل فعلا منتفي است. بچه ها نتوانستند وقت شان را هماهنگ كنند. شايد بهار شيراز را از كف بدهم و اين خوب نيست. البته ديروز با بچه ها رفتيم بيرون. همين طرقبه ي خودمان. انصافا آب وهوايش و سرسبزي بهارش براي خودش يك پا شمال است. آب هم كه فراوان است اين فصل. خوش گذشت و هنوز خستگي اش هم از تنم بيرون نرفته. بازي مافيا و پانتوميمش البته از همه بيشتر چسبيد...

ديروقت است...

همين.

+ نوشته شده در جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:52 توسط آقای مثلا نویسنده |

اين تراكتورهاي ناكردار كلي از مراتع را هم، هرچه كه توانسته اند و نتوانسته اند را هم فتح كرده اند. هرجايي كه مي شود با عقلي سليم و ناسليم(!) به كشت فكر كرد را درنورديده اند. و حالا با اين شرايط فكرش را بكنيد كه پيدا كردن گل لاله يا به قول پسرخاله لَلَك تا چه اندازه گشتني است. و از مقوله ي جستجو. زير آفتاب دلكش بهاري. و چه اصراري دارم كه دلكش را به فتحه بخوانيد و نه به كسره. بايد اين جا و آنجا و در سنگلاخ ها بگردي تا للكي پيدا كني. بعد اين چوب هايي كه سرش را تيز كرده اي و همراهت آورده اي به دست بگيري. آن وقت بيفتي به جان ريشه اش و پيازش را بكشي بيرون و در دهان بگذاري و شيرين...

خاطره مربوط به چيزي حدود هشت نه سال پيش است... همين. آن شيريني ها يك لحظه آمد زير زبانم يا نمي دانم منظورم همان بخش از زبان است كه مي فهمد پياز لاله چه مزه اي مي دهد!

+ فروردين و ارديبهشت خدايي صحبت از خيابان پر دود كردن فكر خوبي نيست. بايد خيالت را هم بگذاري برود در سبزه ها و دشت ها بچرد... خودت هم. چشم هايت را مي گويم كه مي تواند آسوده بچرد...

+ نوشته شده در جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:58 توسط آقای مثلا نویسنده |

همين لحظه كه دارم مي نويسم احتمالا يك عالمه آدم خوابيده اند تا فردا قبراق و سرحال بروند و با انرژي تمام سيزده شان را بدر كنند. بچه ها با ذوق فراوان زود خوابيده اند تا فردا خواب نمانند. باباهاي بعضي خانه ها آخرشبي سري به ماشين شان زده اند كه ببينند همه چيز رديف باشد. مادر خانواده غذايي شايد درست كرده. غذايي مثل سالاد اولويه يا كتلت. يا چيزهايي را در سبد مسافرتي گذاشته تا فردا ناهار را در دامان طبيعت بپزد. شايد قرار باشد كه جوجه كباب را علم كنند. خيلي آدم ها دارند خواب تفريحات فردا را مي بينند. خيلي ها هم دارند كابوس پايان تعطيلات را مي بينند. خيلي ها فردايشان روز مفرحي خواهد بود.

پي نوشت: فردا را مثل بقيه روزهاي عيد خواهم خوابيد. داريم برنامه ي مسافرت آخر فروردين به شيراز را مي ريزيم كه اگر بشود فوق العاده است.
+ خدا كند پايان روز، طبيعت از ما راضي باشد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۲ساعت 1:10 توسط آقای مثلا نویسنده |