این روزها سمفونی ما و دماغمان به راه است... موهای دماغمان از حمام کردن خسته نمی شوند... هر از چند گاهی سرمان ناگهان به جلو می آید و برمی گردد... چشمانمان در یک لحظه بسته می شوند.... قلبمان لحظه ای هرچند اندک از تپش بازمی ایستد... دستهایمان را به حالت قنوت می گیریم... آقای دکتر با یک عنوان با کلاس ما را به خانه برمی گرداند... چقدر "الحمدلله" بدهکار خدا شده ایم... چقدر صبر می آییم... صبح ها اولین حرفمان پیش از سلام کلمه ای نامفهوم و گنگ است... از گُل متنفر شده ایم... برای ما گُل نیاورید...
آقای دکتر فرمودید اسمش چی بود؟!! آهان... ما به آلرجی... چی؟! آهان ما به آلرژی مبتلاییم... چه با کلاس...
پی نوشت ۱: من مانده ام که ناخوانده چطور برایمان کامنت می گذاری؟!
پی نوشت ۲: راستی انگار آن خواب اسکاریمان هم در مقیاسی کوچکتر دارد تعبیر می شود فیلمنامه ای که به جشنواره فیلم اشراق فرستاده بودیم برگزیده شده و به بخش مسابقه راه پیدا کرده حدودا دو هفته دیگر نفرات برتر اعلام می شوند... دعا کنید این بار موفق به کسب جایزه ای شویم...
+
نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 0:12 توسط آقای مثلا نویسنده
|