شرکت نکردم. به نظرم خیلی هم کارم عجیب و غریب نبوده. به نظرم از آن فرصت های طلایی هم نبوده که مثلا برای یک بازیکن آن هم در فینال جام جهانی ممکن است فقط و فقط یکبار اتفاق بیفتد. در واقع روشن تر بگویم که مسئله در همین خلاصه می شود که شرکت نکرده ام. این که این چند روزه در موردش فکر هم حتی نکرده ام. فقط لابلای دیالوگ بین دوستانم چندبار شنیده ام. و رفقای دوره کارشناسی ام، که مثل من به این پیچ رسیده اند.

امروز آخرین روز ثبت نام دکترا بود و من خیلی عادی بدون آنکه نیم نگاهی هم به آن بکنم، از کنارش گذشتم. برخلاف همین برادرم که به این آسانی ها نمی خواهد از کنارش بگذرد و همین دو ساعت پیش برای چهارمین سال پیاپی ثبت نام کرد. و جالب اینجاست که هر سال هم با یک بدشانسی و اختلاف اندک در مصاحبه رد شده. و حتی بعضی اساتید بعد و قبل مصاحبه هم چراغ سبز نشانش داده اند اما باز هم...



بیشتر به این فکر می کنم که نسکافه چقدر خوب است و می چسبد، بخصوص که با شکلات کاکائوئیه(یک بار دیگر این کلمه را بلند بخوانید تا به عمق زیبایی تلفظش پی ببرید) نمی دانم چی چی، همراه شود. تلخی شکلات و داغی نسکافه تا مدتی رد پایشان در دهانم می ماند و ذهن من همزمان درگیر این است که این لامصب ایمان صفایی، چقدر داستان کوتاه "چندشنبه ها علوم دارید"ش را خوب نوشته. راستی لینک فقط مربوط به بخشی از داستان است که البته خواندن بقیه اش را توصیه می کنم.

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۲ساعت 1:45 توسط آقای مثلا نویسنده |