الان آدم وارد بخش مدیریت بلاگفایش که می شود به خانه ای می ماند که زلزله ای مهیب از سر گذرانده و این جا و آن جا اشیایی غرق در خاک دیده می شوند. آوار سنگینی می کند. آب قطع است و کابل برق افتاده در سینک ظرفشویی و کوچولو کوچولو جرقه می زند. آدم یک دوری در اتاق خواب ها می زند و چند قاب عکس قدیمی می بیند. لبخندی تلخ بر لبش نقش می بندد. عکس را برمی دارد و شیشه خورده هایش را می ریزد و دستی رویش می کشد. چند لحظه خیره می ماند و بعد عکس را می گذارد جیب عقبش. بعد راهش را می کشد و می رود غافل از اینکه یک نفر زیر خروارها آوار هنوز نفس می کشد. یک نفر که دارد فریاد می زند. فریادی که هیچ کس نمی شنود...
+ و اینکه از این به بعد می تونید، من رو، گاهی در روزنامه ابتکار هم بخونید. مثل امروز 14 تیرماه که تو صفحه ی عینک دودی مطلب داشتم و دیروز هم تو صفحه ی آخرش. و به امید خدا هر هفته پنج شنبه ها هم یک ستون ثابت دارم که اون جا هم به طور منظم و هفتگی می نویسم.
++ راستش الان نمی دونم اینجا متروکه است یا هنوز کسانی گذارشون میفته ولی به همه ی دوستان قدیمی و جدیدم سلام می کنم و امیدوارم بتونم هر چند وقت یکبار این جا هم بنویسم و با دوستان خوب قدیمی ارتباط داشته باشم همچنان...
سپاس/