تقريبا هر شب با اين كلمه شروع مي شود: دربست...

بعد يارو بوقي مي زند و چندمتر جلوتر مي ايستد. و اولين ديالوگ او اين است: كجا؟ مقصد را مي گويم. اگر دلش بخواهد يا مسير رو دوست داشته باشد مي گويد: "بيا بالا" يا "بشين". و گرنه كه گازش را مي گيرد و دودش را برجا مي گذارد.

اگر مثبت باشد نظرش، ادامه اش اين است كه اين جانب بدون اينكه در را باز كنم، از همان شيشه اي كه تا نيمه پايين آمده مي گويم: چند؟ يارو سرش را كمي مي خاراند و مي گويد:6000 اتمان. مي گويم چه خبر است من هرشب با 4000 اتمان مي روم. مي گويد: 5000 اتمان. بعد نوبت من است كمي سرم را بخارانم و بگويم نه حرف من و نه حرف شما 4500 اتمان. و فكري مي كند و انگار كه فرجه اي از سر سخاوت پادشاهي اش داده باشد مي فرمايد: بشين داداش. و در باز مي شود...

دربست يعني كه در باز نشود لطفا، از اين لحظه به بعد... قرار است تا رسيدن به مقصد اين در هرگز باز نشود. نه سرمايي بيايد داخل و نه گرمايي برود بيرون. و راستي معلم علوم سوم راهنمايي مان شير فهم مان كرده بود كه سرما وجود خارجي ندارد و در واقع همان نبود گرما را، سرما مي نامند.

دربست يعني كه در باز نشود لطفا... يعني چند دقيقه اي از وقت مان را بايد در كنار يك آدم كه معلوم نيست كيست بگذرانيم. گاهي عقب مي نشينم. و بيشتر وقت ها جلو. يعني هرچه سن راننده جوان تر باشد بيشتر علاقمندم جلو بنشينم. ولي آن سبيل دارها يا پيرمردهاي بي حوصله كه قرار نيست ديالوگ زيادي داشته باشيم را از همان نماي پس كله و دوچشم در آينه ترجيح مي دهم. با بعضي هاشان، يعني آن هايي كه موسيقي شان را بالا مي برند و كارشان را مثل يك ربات انجام مي دهند از اول تا لحظه پياده شدن كه به تشكر و تقديم وجه ختم مي شود هيچ ديالوگي برقرار نمي كنم. من كلا آدم كم حرفي هستم. البته بعضي هاشان جذابند. چون از همان لحظه ي اول نشستنت شروع مي كنند به حرف زدن. شروع مي كنند به پيدا كردن نقاط مشترك با مسافر، تا از چند دقيقه ي همراهي اش از زندگي شان لذت ببرند يا حداقل دردهاي دلشان را با ديگري به اشتراك بگذارند. و همه ي اين ها چقدر براي آدميزاد لازم است.

مثلا يكي شان با اين جمله شروع مي كند كه: جايي را سراغ داري كه غم در آن نباشد و الان بتوانيم برويم آنجا. و هنوز جمله اش تمام نشده  كه قاطعانه مي گويم: نه! و ادامه مي دهم كه گاهي، با بودن با بعضي آدم ها مي شود غم را حس نكرد، فقط همين...

بعضي هاشان هم منتظرند در خيابان به واقعه اي بربخورند يا گدايي را پشت چراغ قرمز ببينند تا صحبت از وضع فلاكت بارمان به ميان بيايد. از قيمت سرسام آور جنس ها بگويد و من هم تاكيد كنم كه بازار كتاب هم همين قدر قيمت هايش كمرشكن شده. و بعد صحبت به آنجا برسد كه بگويم: يك مشت گداي مفلوك شده ايم كه منتظر است يارانه و عيدانه اش را بريزند تا صبح علي الطلوع صف بكشد جلوي عابربانك ها. صفي يادآور آن صف هاي نفت و شير و نان اوايل دهه هفتاد، كه هنوز به طور محوي در خاطرم هست. بعد، اين جماعت گدا، پول را بردارند و بزنند به زخم هاي عفونتي زندگي شان، و هنوز يكي دو روز نگذشته باز شمارش معكوس روزهايشان را آغاز كنند براي جيره ي بعدي. يك مشت گدا...

مثلا يكي ديگرشان از يك جايي از مسير روي ريل جك قرار مي گيرد. از ترك ها شروع مي كند، با اصفهاني ها ادامه مي دهد و جذاب ترين جك هايش هم اختصاص دارد به رشتي ها. جك هايش را با فاصله ي چندثانيه اي مي گويد، يعني كه اجازه مي دهد براي هر جك چندثانيه فرصت خنديدن داشته باشم. بعد در پايان موقع پياده شدن به شوخي مي گويم: به خاطر خدمات و تسهيلات جك گفتن كه به مسافرين عرضه مي كنيد هم مبلغي منظور مي شود؟ و او تير آخر را يعني همان جكي كه از اول براي اين لحظه نگه داشته را مي گويد و لبخند زنان مي گويد: اين چه حرفيه مهندس جان! فقط خواستيم يكم شادتان كرده باشيم. و بوقي مي زند و مي رود.

و راننده اي كه امشب مرا رساند از آن ها بود كه يك كلمه هم با هم حرف نزديم... دربست...

+ اسفند نيامده / يك اسفند نود و يك / امروز اول اسفند است / عيد آمد و ما لختيم

+ خواندن كتاب زير را كه به اين پست بسيار مربوط مي شود و پيشنهاد يكي از دوستان خيلي خوبم است را به شما عزيزان معرفي و توصيه مي كنم: مامور سيگاري خدا / كاري از محسن حسام مظاهري / نشر افق

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:56 توسط آقای مثلا نویسنده |