بنام خدا...
همه چيز به همين سادگي آغاز شد. واقعا همين اندازه كه مي گويم ساده. به همين سادگي وارد اين دنياي بيكران بي در و پيكر شدم. و به همين سادگي هم گذشت. لحظاتي مملو از شادي و شور. و لحظاتي آكنده از غم. لحظاتي از استرس يك روز. يا لحظه هايي به شدت روزمره. لحظه هايي هم آميخته از همه ي اين حالات.
هذيان هايي حوصله بر يا حوصله هايي هذياني. نوشته هايي شبيه نوشته ي آدمي زاد. يا شبيه نوشته هاي يك مثلا نويسنده.
به همين سادگي چند كليد روي يك صفحه فشرده شدند و صفي از كلمات را ساختند، از پشت يك شيشه ي چند اينچي. و يك آدم را تشكيل دادند. آدمي كه گاه مي شود باور كرد وجود دارد. گاه مي شود فهميد وجودش يك دروغ است و گاه بايد گيج شد و شك كرد كه بودنش يا حتي نبودنش. مي شود فكر كرد كه دارد همه اش خيال مي بافد بهم. مي شود حدس زد كه دارد دروغ مي گويد. مي شود باور كردش...
ايده آلم هميشه اين بوده كه يك شخص صفر و يكي باشم كه هيچ كس هيچ چيز از من نداند. نه از سنم، نه از تحصيلاتم و نه از كارم. حتي دوست داشتم كسي نداند كه از كجاي اين مرز و بوم يا حتي كره ي خاكي مي نويسم. فقط يك كسي باشم مال همين مكان و مال همين زمان. يك نفر كه به همين صفحه محدود مي شود. كه البته طور ديگري شد.
عمو رايتر امروز يكساله شد...
و سلام...
+ ياد سيمين دانشور گرامي باد /اولين پست وبلاگ: پايان قصه "جدايي جلال از سيمين"
+ به رسم قدرداني از قديمي ترين همراهان وبلاگ: لطفا ساكت(هيس!!) / مسافر كوچولو / يادداشت هاي ديوانگي يك برنامه نويس (zmb)