1. نمي دانستم قرار است ليوان شيرموزبستني ام زهرمارم شود. كسي در آبميوه فروشي نيست به جز من و آقاي متصدي آبميوه فروشي. دارد بلند بلند با تلفن حرف مي زند. صدايش را بالا مي برد و فحش هاي ركيك مي دهد. از جدايي حرف مي زند. اولش با خود فكر مي كنم از اين جوان هاست كه هرچند روز يكبار با كسي اند و يك جوري هم وسطش به قول خودشان كات مي كنند. خب اين كات كردن ها خيلي هم مرا تحت تاثير قرار نمي دهد. اما همين طور كه ليوانم به تهش دارد مي رسد متوجه صحبت جوانك از طلاق و جدايي مي شوم. مرد به شدت به زن فحش مي دهد. و او را سرزنش مي كند. گويي كه خيانتي از زن سر زده...

2. شهر بهاري است. حال و هواي خوبي دارد، بخصوص با اين المان هاي جورواجور كه چندسالي است شهرداري در ميدان هاي اصلي مي گذارد. البته اين وسط يك عده هم ساديسم شان گل كرده و دنبال اين هستند كه از راه هاي مختلف از ميزان اين شادي كم كنند.جاهايي از شهر پرده زده اند كه شيعيان عيد ندارند و تسليت گذاشته اند و پارچه هاي سياه. يك عده براي خراب كردن شادي عيد روايت 75 روز و 95 روز را تسليت مي گويند. با خود فكر مي كنم كه اين رواني ها از اين كار چه سودي مي برند؟ از اين دهه سازي ها كه هرسال هم دهه اي به آن مي افزايند چه هدفي دارند؟ جز اين است كه از اين راه كاسبي راه مي اندازند و سوء استفاده مي كنند؟ آيا دنبال كسب معرفت اند؟ چقدر شخصيت والاي حضرت زهرا در زندگي شان هست؟ از يكي شان شنيدم كه مي گفت خوب است اين چند روز اول هوا خوب نباشد باران و برف ببارد چون از وسط هاي عيد هم كه ديگر دهه رسما شروع مي شود و اميدوارم مردم مسافرت نروند امسال. ساديسم غم پرستي و شادي زدايي...

+ حواس مان هست كه در يك قدمي بهاريم...

+ راستي وسط اين صداهاي زپرتي ترقه بازي ، يهو خدا دوتا ترقه انداخت كه تموم پنجره ها و شيشه ها رو لرزوند. دو تا رعد و برق مهيب، روي همه ي ترقه ها و ترقه بازها رو كم كرد!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:23 توسط آقای مثلا نویسنده |