اين تراكتورهاي ناكردار كلي از مراتع را هم، هرچه كه توانسته اند و نتوانسته اند را هم فتح كرده اند. هرجايي كه مي شود با عقلي سليم و ناسليم(!) به كشت فكر كرد را درنورديده اند. و حالا با اين شرايط فكرش را بكنيد كه پيدا كردن گل لاله يا به قول پسرخاله لَلَك تا چه اندازه گشتني است. و از مقوله ي جستجو. زير آفتاب دلكش بهاري. و چه اصراري دارم كه دلكش را به فتحه بخوانيد و نه به كسره. بايد اين جا و آنجا و در سنگلاخ ها بگردي تا للكي پيدا كني. بعد اين چوب هايي كه سرش را تيز كرده اي و همراهت آورده اي به دست بگيري. آن وقت بيفتي به جان ريشه اش و پيازش را بكشي بيرون و در دهان بگذاري و شيرين...
خاطره مربوط به چيزي حدود هشت نه سال پيش است... همين. آن شيريني ها يك لحظه آمد زير زبانم يا نمي دانم منظورم همان بخش از زبان است كه مي فهمد پياز لاله چه مزه اي مي دهد!
+ فروردين و ارديبهشت خدايي صحبت از خيابان پر دود كردن فكر خوبي نيست. بايد خيالت را هم بگذاري برود در سبزه ها و دشت ها بچرد... خودت هم. چشم هايت را مي گويم كه مي تواند آسوده بچرد...