اين لحظه دنبال بهانه اي هستم براي كمپرس كردن چند گرم از واژه ها و حروف. و بهترين بهانه را در روايتي از چند دقيقه پياده روي ام در ظهر يك روز اردي بهشتي يافتم. اين را همان موقع كه داشتم راه مي رفتم به فكرم رسيد.
ساعت چند دقيقه اي از دوازده گذشته است. در ظهر يك روز اردي بهشتي مسير يكي از خيابان هاي شلوغ - يا به تعبير بهتر پر از زندگي - را پياده طي مي كنم. خيلي حوصله ي چيزي را ندارم. اصلا وقتي آدم بي حوصله باشد همه چيز بي جاذبه به نظر ميرسد. يك عالمه آدم بي جاذبه كه دارند ساعتي از يك روز معمولي را مي گذرانند. اما اين وسط هميشه يك اتفاق هست كه حالم را از اين رو به آن رو مي كند. و آن اتفاق هم ديدن كودكي ام است. ديدن هياهوي تعطيل شدن يك مدرسه ي ابتدايي و يك عالمه بچه ي دبستاني بازيگوش و به تعبير عامه پسندانه تر تُخس. حالم را خوب مي كند و بيش از هر چيز برايم بوي زندگي مي دهد. و از اين لحظه به بعد، اين پياده روي برايم دلچسب مي شود چون حواسم به آدم هاي اطرافم هست. و اصلا عينكم را درمي آورم به شيشه هايش ها مي كنم و با دستمالي كه در جيب دارم پاكشان مي كنم. و حالا متفاوت تر مي شود همان آدم ها را ديد.
مترو تا دو دقيقه ديگر از راه مي رسد. دارم جلد دوم از كتاب آينه جادوي شهيد آويني را مي خوانم. دوست دارم همچنان بيشتر و بيشتر از نوشته هايش بخوانم چون نظريات سينمايي سيد مرتضي را خيلي دوست دارم و موافق شانم. مترو با سر و صدايش از راه مي رسد. سوار مي شوم و در گوشه اي مي ايستم و آدم ها را تماشا مي كنم. از ان جايي كه تونل هاي مترو چيزي براي تماشا كردن ندارد اكثريت آدم ها سرشان بند گوشي موبايل شان مي شود. يا بعضي ها هم كه خود را از تك و تاي فناوري روز نمي اندازند با تب لت شان. دو تا بچه دبستاني هم كمي آن طرف تر مشغول صحبت با هم هستند. يكي شان دارد انگار از آخرين بازي هاي رايانه اي تعريف مي كند. و نام انگليسي چندبازي را با به طور كاملا روان ادا مي كند. بعد از مراحلش توضيح مي دهد و اين كه در فلان مرحله بايد چه جور نيروهاي دشمن را هدف گلوله قرار دهد. آن يكي مي گويد كه جديدا بازي اي خريده كه موقع كشتن آدم ها صحنه ي عبور گلوله از جمجمه ي آن ها را نشان مي دهد و چه كيفي مي دهد. آن يكي باز از بازي هاي تب لت پدرش مي گويد. مي گويد كه چه باحال مي شد اگر مي شد به يك فروشگاه تب لت بروي و چندتايي در جيبت بگذاري و بيايي بيرون. يك نقشه ي بي نقص براي دزدي! و لابد بايد از اين شلوار شش جيب ها هم بپوشد!
و اين روايتي از چند دقيقه از يك روز اردي بهشتي بود...
+ هنوز داستان نيامده...
+ مقصد و همسفر / دندان / دلخوشي هاي خيلي كوچك / آدم چاق