در سرم تكرار مي شود. بر زبانم جاري و كاغذ جلوي دستم را هم سياه مي كند. يك جور وسواس فكري است يا يك جور ماليخوليا. يك جور اسكيزوفرني. يا هر اسم ديگري كه دوستان روان كاو دوست دارند رويش بگذارند.

در واقع قصه اين است كه تقريبا اكثر روزها جمله اي انتخابي يا يك كلمه، مدام در سرم تكرار مي شود و مي شود لق لقه ي زبانم. و هي تكرار مي شود. حالا اين جمله مي تواند تكه اي از يك ترانه باشد يا مصراعي از يك شعر يا ديالوگي از يك فيلم يا حتي اصطلاحي علمي.

مثلا يك روز اين بوده: جويبار لحظه ها جاري است. يك روز ديگر: آش شله قلمكار. يا: مارتيروس خاچاطوريان. يا: مورشالاخ تپه. يا: ما را به دعا كاش فراموش نسازند. يا: آختون پاختون اين خُله.

جمله ي امروز هم اين بود: ماه بالاي سر تنهايي است. نمي دانم در چه ساعتي از روز و از كجا وارد مغزم شد. اين جمله امروز خيلي همراهم بود، در مترو با خودم تكرار مي كردم در حالي كه دختر جواني روي سرم ايستاده بود! و آخر شبي هم خودم را يافتم كه دارم در امتداد يك بولوار راه مي روم و ماه بالاي سرم است. والان هم دارم به اين تكه شعر سهراب فكر مي كنم كه منظورش چيست؟ دارم به فلسفه ي جمع بودن فكر مي كنم و اينكه هنگام جمع بودن ماه بالاي سر آدم هست يا نه؟ يا اينكه ماه در تنهااي آدم است كه خوب ديده مي شود. هرچه هست مي دانم كه ماه هم اكنون هم روي سرم است و تازه سر به بالين هم كه بگذارم ، او بيدار خواهد بود روي سرم...

+ ميلاد مبارك.

+ نوشته شده در سه شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:40 توسط آقای مثلا نویسنده |