تاكسي ون كه را افتاد، رفت و جلو رو به روي همه نشست. بي مقدمه از جيبش كاغذ آ چهاري در آورد. يك كاغذ چركيني كه بارها تا شده و باز شده بود. پسرك هفت هشت ساله كاغذ را در انظار عموم در دستانش گرفت. با دواتي كمرنگ نوشته شده بود، و البته با قلم ني اي باريك، بيشتر به تمرين خوشنويسي يك بچه دبستاني مي ماند. همه احتمالا سعي مي كردند بخوانند. لااقل آنهايي كه احتمالا زياد در اين خط تاكسي رفت و آمد ندارند و كمتر تا كنون پسرك را ديده اند با كاغذ آ چهارش. اولين جمله اين بود كه من لال هستم. بعد مي رسيد به اينكه پدرش زندان است. مادرش مريض است و بيمارستان... و بقيه اش را خواندنم نمي آمد. تاكسي سرعتش را زياد كرده بودو باد بدجوري از پنجره ي كناري به صورتم مي خورد. كودك همچنان آرام سرش را تكان مي داد. منتظر بود كسي دستي به كيفش ببرد يا در جيبش. تا كاغذ را به او نزديكتر كند و اين طوري التماسش را بيشتر كند كه بلكه دويست توماني سر جايش بماند و آن يكي دوهزارتوامني كه در VIP جيب جا خوش كرده بيايد بيرون! نه، خانم ميان سال پهلويي همان پانصد توماني را خرج دلسوزي خود به كودك كاغذ آچهاري كرد. سهم امروز كودك از اين تاكسي ون در ظهر يك روز گرم همين بود انگار. نمي دانم آن پانصد توماني پدر كودك را از زندان بيرون مي آورد يا نه. نمي دانم اصلا پدري وجود دارد يا نه. نمي دانم كه خرج بيمارستان پسرك با اين پانصدي و با اين پانصدي ها جور مي شود يا نه. راستي بيماري مادرش چيست را هم نمي دانم؟ يا اينكه اصلا مادري وجود دارد يا نه؟ ولي يك چيز برايم مهم است و آن خود پسرك است. خود پسرك و روزهاي آينده ي زندگي اش. خيلي پدر زنداني اش يا مادر بيمارستاني اش برايم مهم نيستند. خودِ خودِ پسرك مهم است. اصلا هم از اينكه اين جور وقت ها، هوس كمك كردن هم به سرم نمي زند ناراحت نيستم. اصلا هم از اين بيرحم بودنم بدم نمي ايد.
فقر داريم در جامعه و يك عالمه وضع ناجور زندگي...
آقاي رييس جمهور آينده، كه به قول يكي از دوستان بايد هشت سال تمام فقط Ctrl+Z بزني، اين ها را نشانم نده در فيلمهايت. من هم مي دانم. تو هم مي داني كه من مي دانم. و من هم مي دانم كه تو هم كه بيايي باز پسرك و پسرك هايي اين جور حالا كمتر يا زيادتر هستند و خواهند بود. يك چيز مي خواهم اينكه در همه احوال خدا را در نظر داشته باشي و اينكه سعي كن بهترين باشي...
+ من راي مي دهم، فارغ از اينكه تو براي راي ندادنت كلي دليل داشته باشي يا نه...
+ دعوا را در يك رب مانده بخوانيد.
+
نوشته شده در جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۹۲ساعت 11:38 توسط آقای مثلا نویسنده
|