پيچِش. پيچ كمربند. مشكل اينجا بود. يك پيچ كوچولو. يك پيچ كه در طول روز يكبار هم بهش فكر نمي كنم و اگر ازم مي پرسيدين(البته كه منظورم قبل از اين واقعه است) از وجودش خيلي هم خبر نداشتم. اما چقدر مهم بوده!

امروز به اهميتش پي بردم. امروز درست بعد از يك آب تني و استخر جانانه. درست همون موقع كه لباس هام رو مي پوشيدم. بله... اتفاق جذابي كه افتاده بود اين بود كه هنگام محكم كردن كمربند شلوارم متوجه عدم حضور قسمتي از كمربند شدم! خيلي ساده است. سگك كمربندم نبود. من مونده بودم و يك كمربند بدون سگك. البته اين موضوع در مواقعي كه شلوارتون مناسب و اندازه ي تن تون باشه مشكل زيادي ايجاد نمي كنه اما اوضاع وقتي بحراني ميشه كه بدون اون كمربند شلوارتون... البته اگه نگم كه به طور كامل ميفته، مي تونم اين ادعا رو بكنم كه اون قدر شل واميسته و مياد پايين كه وضعيت مضحكي رو در سطح انظار عموم ايجاد مي كنه!(استحضار داريد كه!)

هرچي گشتم در اون اطراف سگك رو پيدا نكردم و بنابراين سراغش رو از شخصي كه داشت قسمت رختكن رو  نظافت مي كرد گرفتم. و خوشحال كننده بود كه ايشون پس از كمي فكر كردن فرمودند: چرا. به قسمت كفشداري استخر تحويل دادم. بنابراين با يك دست به شلوار پيش جناب كفشدار رفتم و سراغ يك عدد سگك رو گرفتم. و ايشون هم جوابش مثبت بود. اما درست در لحظه اي كه ميخواست سگك رو برام بگذاره رو ميز چندثانيه اي خشكش زد و داشت به من نگاه مي كرد. خيلي زود در چشماش خوندم كه به عادت مالوف چنين موقعيت هايي نمي دونه چطور از من نشاني هاش را بخواد! فكر كن من آمده بودم يك سگك رو كه پيدا شده بدزدم! كمي حالت كمربند بي سگكم رو و شلوار وارفته رو بيشتر براش نمايان كردم تا دستش بالاخره به كار گرفته شد و سگك رو به من تحويل داد. فكر مي كردم همه چيز تموم شده و دوباره صاحب همان تيپ خوب هميشگي هستم! اما درست در لحظه ي اتصال سگك متوجه عدم حضور يك چيز كوچيك شدم. همون پيچي كه بايد سگك را به كمربند وصل نگه داره. البته كه اين كمربند بدون اون پيچ حتي با سگك هم كارآيي نداشت.

مي تونيد از اينجاش رو حدس بزنيد كه چه فكرهايي به سرم زد براي حل كردن اين مساله ي ساده. يكي از اين فكرها استفاده از يك نخ مثل بند كفش بود تا بتوانم سگك رو متصل به كمربند نگه دارم. اما مشكل اينجا بود كه كفش هام بندي نيست! و اون حوالي هم بند اضافه اي نتونستم پيدا كنم. در همين فكرها و پيدا كردن گزينه هاي ديگه اي بودم كه دو تا از دوستام رو در صف ورود به استخر ديدم. بنابراين بي مقدمه سراغشون رفتم و ضمن سلام و احوالپرسي گرم، شرح ماوقع رو گزارش كردم و طلب كمك كردم. ببينيد من به يك چيز معتقد بودم  و اعتقادم بيشتر هم شد. بچه هاي رشته هاي پايه مثل فيزيك آدم هاي خلاق و مسئله حل كني هستند. و اين دوستان هم تحصيل كرده هاي فيزيك بودند. خوب اولين فكري كه يكي شون به ذهنش رسيد و البته صرفا يك مزاح بود با وضعيت مضحكه اور من، گره زدن كمربند بود! كاري البته نسبتا نشدني! اما اون يكي دوستم كه در اين چند دقيقه داشت فكر ميك رد واقعا پس از پرسش من افق هاي روشني رو در برابر چشمهام قرار داد.

پرسيد: دسته كليد داري؟ گفتم: بله. گفت: بدش به من. گفتم: بيا. كليد ها رو از داخل حلقه ي دسته كليد درآورد و داد دستم. گفت: اينا رو بذار جيبت. و گذاشتم. حلقه رو داد دستم و گفت از اين استفاده كن.

بله. از داشته هاي من به بهترين شكل استفاده كرد. بخوبي اين حلقه كه دو سه تاب هم ميخوره سگك رو متصل به كمربند نگه داشت و هنوز هم نگه داشته! احتمالا هم حالاحالاها ازش به همين شكل استفاده كنم! اين فكر عالي اي بود كه مي تونه به ذهن يك ادم در عرض دوسه دقيقه برسه. و بهش گفتم كه مطمئنم واقعا به فكر خودم هرگز نمي رسيد!

من آبروم رو مديون اين دوست خوبم هستم! من سربلندي بچه هام رو هم مديون اون هستم. بچه هام ديگه لازم نيست از چنين روزي با سرافكندگي ياد كنند! بله، من دوباره همون آدم با شخصيت و خوش تيپ قبلي شده بودم! شخصيتي كه يك پيچ، از من گرفته بود با يك حلقه درون يك دسته كليد كه هيچ وقت به بودن فكر نكرده بودم، به من برگشت!

ممنونم دوست من :)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ساعت 0:51 توسط آقای مثلا نویسنده |