داشتم گندم هایی که از صبح درو کرده بودیم را جمع می کردم تا به خرمن گندم های درو شده برسانم. کلاه حصیری ام را بالا دادم و دستی به موهای به هم چسبیده ام کشیدم. آن قدر عرق کرده بودم که کلاه هم خیس شده بود. ظهر داغ و دم کرده ی یکی از روزهای تابستان بود. یک لحظه نگاهم به بابا افتاد. دولا شده بود و داشت به سرعت گندم های پیش رویش را با داس مخصوصش درو می کرد. یک لحظه حس کردم چقدر بابا پیر شده است. به این فکر کردم که چقدر بابا را پیر کرده ایم. لحظه ای که بلند شد تا گندم های مشتش را روی دسته ی گندم ها بریزد حس کردم چقدر قامتش خم شده طوری که در حالت ایستاده اش هم فکر می کردی هنوز دارد گندم درو می کند. دسته ها را جمع کرده بودم و منتظر بابا بودم. نگاهی به من کرد و بعد به سایه اش که درست زیر کفش هایش جا می گرفت. دستی به صورت و محاسنش کشید و داسش را به شانه اش آویخت. به عادت همیشه هنگام ترک گندمزار دستی به گندم هایش کشید. یادم می آید یکبار با خودش این ذکر را گرفته بود که : می کشم دست به گیسوی زر گندمزار.

از تپه داشتیم بالا می رفتیم، حالا می شد چشم انداز خوبی از گندمزار را دید. هنوز به حساب بابا بیست روز دیگر کار داشتیم. هرچند که سفیدی های گندمزار از ناحیه ی زردش بیشتر به نظر می رسید. بابا ذکر صلوات گرفته بود. همیشه می گفت با هر صلوات، نسیمی خنک می آید و اکثرا هم همین طور می شد. صدای سوت صلوات های بابا بین سوت کشیدن های جیرجیرک های ظهرگاهی که سمفونی شان تازه به اوج رسیده بود به سختی شنیده می شد. حالا درخت های آبادی از دور پیدا بود. به عادت همیشه برای زودتر رسیدن می خواستم قدم هایم را بشمرم. لب هایم خشک بود و هنوز نیمی از روز باقی مانده بود و نیمی از ماه روزه...




+ با تشکر ویژه از عکاس با ذوق و قریحه ی این عکس، سرکار خانم زینب حسین پور.
+ میراث گراندینی ها را در یک رب مانده بخوانید.
+ پاراگراف آبی را به وبلاگ های مورد علاقه تان اضافه کنید و البته یک رب مانده را هم فراموش نکنید.
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۲ساعت 2:22 توسط آقای مثلا نویسنده |