عمه خانم یک باغ داشت به وسعت حجم ریه های ما. وقتی دنبال هم می کردیم درست از کنار حوض تا جایی که دیوار کوتاه باغ امتداد داشت همه ی اکسیژن ریه هایمان تخلیه می شد و نفس مان می برید. درازای باغ عمه خانم نفس مان را تنگ می کرد، ولی می دویدیم. باغ عمه وسعتی اندازه ی رشته های اعصاب مامان داشت. به انتهای باغ که می رسیدیم انگار یک رشته از اعصاب مامان را هم کش داده بودیم. و به اندازه ی یک ساعت زحمت رختشویی مامان دویده بودیم. ولی می دویدیم با همان کفش ها و لباس ها.
باغ درختهایی داشت به قدمت همه ی سال های خانه داری عمه خانم. هر دایره ای که روی تنه ی درخت ها حک شده بود نشان از یک سال زحمت های عمه خانم بود. عمه خانم رنج کشیده بود، ولی می خندید. باغ انگورهایی داشت به شیرینی خنده های عمه خانم. عمه خانم ما را دوست داشت. ما هم باغ را. عمه را با باغش دوست داشتیم. بچه بودیم. باغ را می فهمیدیم. بادامِ باغ را. آلبالوهای سرخِ باغ را.
خدا تابستان هایی می داد اندازه ی دو سه جفت کفشی که پاره می شد. خدا تابستان هایی می داد با سایه های خنک و آفتاب داغ. خدا سایه هایی می داد که می شد دو ساعت در پناهش بخوابی. سایه هایی به درازای دیوار کاهگلی خانه ی عمه خانم. خدا دو ساعت زمان را نگه می داشت. می خوابیدیم. به زور هم که شده می خوابیدیم. خدا دوساعت وقت را برایمان نگه می داشت و عوضش وقتی بیدار می شدیم سایه ها را بلندتر می کرد و آفتاب را کمرنگ تر. عصرها را دوست داشتیم.
عصرها استکان های مطبخ عمه خانم درون سینی بزرگ و کج و کوله اش گرد هم می آمدند. عمه خانم سینی می آورد با یک قوطی هل و چند قندان که یکی را کشمش می کرد. عمه خانم کشمش دوست داشت. چایی های باغ عمه خانم عجیب زودتر از چایی های خانه مان سرد می شدند. آخرین جرعه اش را در حالی قورت می دادیم که داشتیم پاشنه ی کفش مان را بالا می کشیدیم. عمه خانم اصرار می کرد که چای دوم را هم بخوریم و ما نمی خوردیم. برایش عجیب بود که ما شهری ها چرا این قدر کم چای می خوریم.
خیلی زود صبح روز رفتن می شد. آخریتن تصویری که پیش از سوار شدن به ماشین می دیدم تصویر در چوبی باغ عمه خانم بود. ماشین راه می افتاد. و من از پشت شیشه می دیدم که چطور باغ عمه کوچک و کوچک تر می شود. و به گردنه ی اول که می رسیدیم باغ عمه با همه ی درخت هایش اندازه ی یک وجب هم نمی شد.
