حالم خوب نیست. خسته ام. خسته ی یک عالمه کار. خسته ی یک عالمه اتفاق خوب و بد. خسته ام و نمی دانم کجا می شود نشست و خستگی را با زور از کت و کول خود درکرد. اصلا هوس این گرمابه های سابق را کرده ام که همیشه مردی تنومند منتظر تن خسته ی تو بود تا به محض ورودت بچسبد به جانت و خستگی را لوله کند و از تنت بیرون کند. دلم یک دلاک خوش نفس می خواهد، دلم یک لُنگ نرم و خوش پوش می خواهد!

دنیا کماکان لعنتی است. دنیا کماکان لامصب است. دنیا تن خسته ی مرا گیر آورده و یک عدد یک میلیون گذاشته روی دوش خسته ام تا ببرد شاید نفس های خسته ام را. لامصب دنیا. انگشت هایم را در هم می فشرم خبری از آن صدای تق و توق هم نیست که دلم را خوش کنم که خستگی را از سر انگشتانم زدوده ام و می توانم راحت تایپ کنم. اما خستگی ام درنمی رود به این راحتی ها.

باورتان می شود خستگی امشبم را با شاطری مسافرکش تقسیم کرده باشم. نه اینکه شاطر مسافرکش هم خود خسته نباشد، نه، بود. خستگی هامان را با هم ریختیم روی دایره. گفت و گفتم. شاطر می گفت: خسته است از یک عمر پای تنور ایستادن. می گفت همین روزها می خواهد شاطری اش را کنار بگذارد. به صورت سیاه و سوخته اش نگاهی کردم. نشان از سال ها وقت گذراندن پای تنور بود. می گفت دیگر بس است. می گفت که خسته است.می گفت با روزی سی یا سی و پنج تومان فقط می شود نان خورد و زنده بود. بقیه چیزها بماند. راست می گفت، این را به خودش هم گفتم. گفت این شب ها دل خوش به همین دربستی هایی است که آخر شب بخورد به پُستش. شاطر عادت داشت حرف هایش را نصفه بخورد. از هر جمله اش فقط چند کلمه ی اول را می شد فهمید و بقیه اش را نصفه نیمه قورت می داد مثل نان خمیری که آدم حوصله ی جویدنش را نداشته باشد.

+ نمیدانم چندبار تا الان گوش کرده امش ولی یک جور حس خاصی دارد، خستگی آدم را از تنش درمیکند، توصیه می کنم این ویدیو را دانلود کنید و ببینید. دانلود ویدیو

+ سندروم پای بی قرار / به آخر می رسد راهی که از آغاز هم گم بود / همه ی گروه ها مصداق ذهنی دارند / دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:47 توسط آقای مثلا نویسنده |