بعضی آهنگ ها هستند که می توانی همراهشان شوی و بال بزنی و دنیا را سیر کنی. همین که می ریزند در گوشت خیالت پر می کشد. فکرت می رود. بعضی شان تو را از خود بی خود می کنند. من هم یک وقت هایی از بعضی هاشان که خوشم می آید و قریب به اتفاق، قطعه های بی کلام هستند می گذارمش روی تکرار یا به قول فرنگی ها Repeat و می گذارم آن قدر تکرار شود که نت به نت ش را از بر شوم و گاه کار به جایی می رسد که دیگر از تعددش حالم بهم می خورد و آهنگ را از گوش هایم بالا می آورم. گاهی می توانم چشم هایم را روی هم بگذارم و تجربه ای شبیه سینما رفتن پیش می آید برایم که یعنی چند دقیقه از زندگی شخصی کنده می شوم. آخر سینما رفتن هم اصولا چنین تجربه ای است، حداقل برای من. حالا کار نداریم که کسانی هم هستند که چندکیلو(!) از خوردنی ها و پفیلاها به اتفاق خانم بچه ها برمی دارند و می روند، میل می کنند و اصلا هم از اینجا کنده نشده و نمی شوند، یا یک گله چندنفری سرباز و یا دانش اموز که می نشینند و فیلم می بینند و از هیچ جا هم کنده نمی شوند. و هی وسطش توضیح دهم که اتفاقا این ها هم کار نامربوطی نمی کنند و اصولا سینما هم سرگرمی است و قرار نیست بیایند فلسفه بافی حضرات اساتید فیلمساز را بالا بیاورند. و سینما اصولا پایه اش بر سرگرمی است و رسالتش، و از پس این رسالتش می تواند به کارآیی های بعدی اش برسد. خلاف آنچه که جریان روشنفکر سینما فکر می کنند و عمل می کنند و نتیجه اش می شود زنجیره ی بریده شده ی مخاطب و فلسفه های من درآوردی فیلمساز به سبک گالری های نقاشی دادائیستی و پست مدرن و نقاشی آفتابه ای. که این آفتابه ایش را خوب آمدم که توضیح بدهم منظورم این نقاشی هایی است که خالقش رنگ را در آفتابه می ریزد و روی تابلو می پاشد و می شود اثر هنری که ملتی بیایند و سر و دم مخلوقش را تمییز دهند. یا مثلا از ان نوع که در همان دوره گُل کردن دادائیست رنگ می خوردند و استفراغ می کردند روی تابلو و تابلویی هنری در کسری از ثانیه خلق می کردند. و راستی کجا بودم؟

                                        * هارمونی طبیعت - سیدولی شجاعی لنگری (ابعاد عکس کوچک شده است.)
و کار نداریم که همین خصوصیت موسیقی است که مرا می برد از این شاخه به آن شاخه. که مثلا به پروژه ی سنگین پیش رویم که دکتر ض بر ما تکلیف کرده فکر نکنم. یا به پایان نامه و دکتر ع. بشینم با چشمان بسته و گوش های بسته و موسیقی روان در مجاری شنیداری به جایزه ی ادبی سال کتاب های نانوشته ام فکر کنم و به فیلم موفق روی پرده ی سینما که سناریو نانوشته اش را پس از ده بار بازنویسی آماده کرده ام و فراستی هم فریاد احسنتش بلند شده که یعنی کارم درست است. به موسیقی گوش دهم و چشمانم را ببندم. خواب مرا فرا بگیرد. و در خلا باشم و فکرِ هیچ. هیچ.

+ قطعه موسیقی امشبم : موسیقی متن فیلم کنعان - اثر کریستف رضاعی

+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲ساعت 0:59 توسط آقای مثلا نویسنده |