در چهره هاشان حال خاصی بود و احوالی غریب. حالی که هیچ جور نمی شد فهمید. حالی ورای همه ی حال ها. عمق نگاه همه شان به یک نقطه ختم می شد. گام هاشان خسته نشان نمی داد. بلکه مصمم به نظر می رسید. کفش هاشان واکس نداشت. خاک داشت. یا تک می رفتند یا اگر هم گروه بودند کم حرف می زدند. حال آدمی را داشتند که در کویر ساعت ها راه رفته از سویی به سوی دیگر و از راهی به راه دیگر و حال به نقطه ای رسیده همه امید. حال کسی که به چشمه ی حیات رسیده باشد. بغض پنهانی در صورت هاشان بود و نجوای زیر لب هاشان.
امروز خیابان امام رضا بودم یا بقول قدیم ترهای مشهد "خیابون تهرون". شاهد آخرین مترهای پیاده رویِ مردمی از همین حوالی بودم که دقیقه ای بعد به خانه ی دوست می رسیدند. همه ی آن هایی که کیلومترها با خیالی از دوست راه رفته بودند و اکنون نشانه ی خانه اش را می دیدند. و سمتش می رفتند. با دلی پرامید. دوست داشتم حال شان را بفهمم. ولی می دانستم نشدنی است. از خبرنگاری که داشت وظیفه اش را انجام می داد هم بدم آمد. بدم آمد که کسی این لحظه های ناب شان را خراب کند. برود بپرسد چه احساسی داری؟ و مگر می شود فهمید؟ مگر دوربینت و میکروفونت می تواند حالش را به ما برساند؟ نه، والله که نه. کسی که کیلومترها در این سرما راه نرود و رنجش را نکشد هرگز نخواهد فهمید که این رسیدن چه حالی دارد، هرگز. باید این مسیر را آمده باشی تا برسی این جای خط. خطی که نه خط پایان و سرانجام که خط شروع است. شروع یک راه جدید، راه عاشقی...
^بهنام قربانی
گاهي وقت ها آدم دلش ميخواد با يکي دو کلمه حرف بزنه! ولي خوب اگر يکي نباشه که اون دو کلمه اونو بشنوه ميدوني چي ميشه؟ با خودش ميگه:من چرا بايد دنبال يکي باشم که باهاش دو کلمه حرف بزنم، اصلا خودم ميتونم با خودم بيشتر ازدو کلمه حرف بزنم و حرفاي خودمو بهتر بفهمم! کسي که به اينجا برسه نه ميگرده نه ميخوابه!!! (دیالوگی از شب های روشن/ فرزاد موتمن)
به امید خدا از همین حوالی نایب الزیاره ی همه شما عزیزان خواهم بود.
+
نوشته شده در سه شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۲ساعت 20:0 توسط آقای مثلا نویسنده
|