چرا این طور شده ایم؟ مثل ناودان. مثل ناودان در یک روز بارانی. از باران های اردی بهشتی. می شوییم همدیگر را و کناری می گذاریم. به دست آب می سپاریم هم را و غرقه میکنیم. غرقه در هر آن چه که بلد باشیم. از فحش و بد و بیراه. از سوء ظن و فکرهای ناجور. منتظریم یک خیر منتشر شود تا بریزیم و اسم فرد مورد نظر را پیراهن عثمان کنیم و در کوچه ها راه بیفتیم و فریادها بکشیم و بگوییم: دیدید گفتم به این نشان و آن نشان او از اول هم مشکل داشته. و از خود حکمی هم صادر کنیم و کمک کنیم زودتر برود پای دار و زودتر قربانی اخلاق تندمان شود. مثل جمعیتی شده ایم که با سرعت جنازه ای را سمت گورستان می برند و هرچه جنازه داد و بیداد کند که دو دقیقه صبر کنید، فکر کنم زنده شده ام(!) با بیلی می کوبیم بر سرش و به بقیه می گوییم کشتمش، کارتان را ادامه بدهید، نگذارید تشییع جنازه بهم بخورد. چرا؟ چرا در خراب کردن همدیگر گوی سبقت را از هم می رباییم و هنوز دقایقی از پیچیدن یک خیر نگذشته حتی اگر نام فرد هم با فقط با حرف اولش منتشر شده باشد باز گوی سرعت و سبقت را از هم می رباییم و کاندیداها را اعلام می کنیم بی توجه به آن که این کاندیداها آبرو دارند. ندارند؟ اصلا حوصله ی روال های قانونی و رسمی را هم نداریم و دوست داریم سریع فرد مورد نظر پایین کشیده شود تا برویم سراغ بعدی. ما را چه شده است؟ مگر دین مان ما را به حسن ظن دعوت نکرده؟ مگر نگفته اگر از مومنی خطایی دیدید اول چهل تا فکر خوب کنید و اگر به یکی شان دلتان آرام گرفت همان را حمل بر صحت کنید و مگر نگفته که اگر هفتاد مومن هم به کسی چیزی را نسبت دادند باز تو حسن ظن داشته باش؟ مگر نگفته از کسی یک بار نماز دیدی حمل بر نمازخوان بودنش کن؟ نه، خیلی دم دمی مزاج و هرهری مذهب شده ایم، خیلی، این ها اخلاق آدم هایی است که زندگی شان سرعتی شده، خیلی سرعتی...
+آخر هفته ی خوبی داشته باشید، پیشنهاد آخر هفته ی من به شما شنیدن و لذت بردن از: آهنگ زیبای یه حبه قند ساخته ی محمدرضا علیقلی