عاشق ها چه شکلی اند؟ بچگی هایم فکر می کردم لابد یک شاخ روی پیشانی شان هست که از دور می شود تشخیص شان داد و تازه آن قدر غیرعادی اند که نمی شود بهشان نزدیک شد و ممکن است شاخ بزنند.

عاشق ها چه شکلی اند؟ یا تصور اینکه صاحب دُمی باشند هم چندان دور از تصور نمی نمود. دُمی که یک روز صبح که از خواب بیدار شده اند درآمده و فهمیده اند که عاشق شده اند. دُمی را که باید پنهان کرد و هر اندازه هم که پنهان کنی آخرش از یک جایی بیرون می زند و وقتی داری می روی اتاقت مامان بپرسد: عجب دُمی درآوردی مارمولک! و تو دُمت رو دوباره زیر لباست پنهان کنی. مامان ریز ریز بخندد و به خاله بگوید: خوشحالم که بالاخره پسرم عاشق شده!

مرد میوه فروش شاخ نداشت. دُم هم نداشت. خودم بررسی کردم. هر چند که برای مطمئن شدن درباره ی دُمش باید به طور مضحکی به جایی خیره می شدم که همه تعجب خواهند کرد یا فکرهای ناجور! ولی به نظرم عاشق بود. عاشق میوه فروختن. هر میوه ای که می فروخت انگار ویتامین می گرفت. انگار که خورده باشد. داد می زد و از میوه هایش تعریف می کرد. می گفت این پرتقال هایش پوست را تازه می کنند و سیب هایش بوی زندگی می دهند. انارهایش رایحه ی بهشت دارند. می گفت دو کیلو پرتقال به روی چشمم. میوه فروش هایی را دیده ام که وقتی دارند برایت کاهو می گذارند یا پرتقال، زیر لب به زمین و زمان غر می زنند و نه پرتقال هایشان پوست را تازه می کند و نه سیب هایشان بوی زندگی می دهد و نه انارهایشان بوی بهشت می دهد. وقتی عاشق نباشی هیچ مزه و بوی خوبی در کار نیست. آدم باید عاشق باشد. یک میوه فروش عاشق کارش یا یک نظافتچی عاشق کارش و راستی من یک نظافتچی عاشق هم می شناسم که چند سالی با او صبح ها و عصرها حال و احوال کرده ام. مرد رفتگر حوالی دانشکده ادبیات و منابع طبیعی. که معلوم بود عاشق است. عاشق تمیز کردن و سلام کردن و آقای مهندس گفتن!

هر چه منتظر شدم و هر روز پیشانی ام را نگاه کردم شاخ درنیاوردم. فکر کردم باید پیشانی ام چندوقت دردناک شود و بالاخره آن شاخ دربیاید که در نیامد. و البته خبری از دُم هم نشد. ولی این دلم یک جوری شده. راستی در این شرایط این دل آشفته ام را کجای دلم بگذارم؟

+ فعلا چند متر مکعب عشق نشد.

+ ملبورن، تکرار مکررات جدایی است. با بهتر بودن و بدتر بودن در چند مورد. کارگردانی کمی خوب تر از جدایی. فیلمنامه ی ضعیف تر. با حرفی به همان بدی جدایی و باز بدتر. بُکُش و در رو. همه تقصیر کارند و آخرش هم هیچ کس گناهی گردن نمی گیرد. همه یک جوری دروغ می گویند. آخرش فرار می کنند. از مسئله فرار می کنند. و باز بهشت موعود در انتظارشان است. اصل و ریشه پیر شده و مهر و محبتی دیگر در دل آدم ایجاد نمی کند. آخرش هم که باید جور گناه ما را بکشد. آینده هم که اینجا همان اندازه تیره و مه آلود است. آخرش هم دو تا صحنه ی لرزان دوربین روی دست داریم کاملا شکست ریتم. همین که می رود یک تعلیق خوب اول فیلم پیش بیاید فیلمساز خراب می کند. ملبورن تکرار مکررات یک حرف غلط است.

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:17 توسط آقای مثلا نویسنده |