
و این طور شد که صبح زود، من و بانو نفری یک پارو برداشتیم و تمام پول های کف اتاق مان را که طبیعتا از پارو بالا می رفت، پارو کردیم و درون گونی ریختیم و خلبان شخصی مان، هواپیمای کوچک مان را آتش کرد و راه افتادیم. چند ساعت بعد بر فراز جزایر هاوائی بودیم. بانو گفت:«هلو هونولولو!» با گفتن این جمله حسابی لب هایش غنچه شده بود و داشت به نگاه می کرد...
چند روز مفرح و البته مرفه را در جزایر مختلفش گذراندیم و عصر آخر را هم در سواحل زیبای کاهولاوی داشتیم قدم می زدیم که هواپیمای کوچکی با سرعت از روی سرمان گذشت. مردی که آن طرف تر بود با تعجب نگاهی به هواپیما کرد و با زبان بومی چیزی گفت. یاد سکانسی از "شمال از شمال غربی" هیچکاک افتادم که مرد می گوید:«این هواپیمای سمپاش روی اون زمینای خالی چیکار می کنه؟»
داشتم روی شن ها قدم می زدم. بانو گوشه ای آفتاب گرفته بود. راستش آن لحظات اگر از من می پرسیدید:«الان پرخطرترین واقعه که ممکن است تهدیدتان کند چیست، مثلا می گفتم سونامی یا حمله بومیان آدمخوار یا کوسه ی سفید.» و کی فکرش رو می کرد؟ کی فکرش رو می کرد چند ثانیه بعد بانو وقتی دارد صخنه ی مرگ من را می بیند با لپ هایی گل انداخته و صورتی برنزه شده بگوید:«مرگ در هاوائی! با حمله ی هواپیمای بدون سرنشین! چه باکلاس!»
و من دراز روی شن ها غرق در خون باشم و به افق خیره شوم!