هیچ وقت قبول نکرده ام که اسفند جزئی از زمستان باشد. حالا هر چقدر هم که تقویم ها هر سال بگویند سومین ماه زمستان چیزی عوض نمی شود و این چیزی که روی کاغذ هست، همه ی واقعیت نیست. یک جور قرارداد است که خیلی هم عملی نمی شود.
از طرفی اسفند را نمی خواهم زیرمجموعه ی بهار هم بماند. نمی خواهم آن لحظه ی تحویل سال و آغاز رسمی و تقویمی بهار که چقدر هم هیجان انگیز است بهم بخورد. اسفند زمستان نیست، بهار هم نیست.
اسفند یک جور برزخ بهشتی است. یک جور خلسه. یک جور تعلیق شیرین. یک ماه خاص. یک زمان خاص. زمان خاصی که بیش از هر وقت می شود به خلسه رفت و خواب های خوب دید. برنامه های بزرگ متصور شد. سال فوق العاده ای را تصور کرد. نقشه ی خیالی تغییر کشید.
می شود بروی بشینی بالای یک برج بلند و دوربین تلسکوپی بگیری دستت و از آن بالا مردم را نگاه کنی که مثل مورچه های از خواب بیدار شده به تکاپو افتاده اند و می لولند. دوست دارم این جور موقع ها زوم کنم روی خانه های مناطق مختلف شهر. جنوب شهر و مناطق پایینی شهر که یک زن دارد پرده های رنگ و رو رفته هر ساله اش را می شوید. و بچه های تخسی که مدام از این سو به آن سو می دوند و جیغ و هوار زن خانه دار را درمی اورند که پرده ها و لباس های تازه شسته را از بند پایین انداخته اند. لباس های آدم ها رنگ و رو رفته است اما خیلی هاشان یک دست لباس نو درکمدهاشان قایم کرده اند که در روزی خاص بپوشندش. یا منطقه ی شمال شهر و اعیان نشین که عده ای کارگر خانه به جان شیشه های لوکسش افتاده اند. یا وقتی جلوی در آپارتمان زوم می کنی تعدادی مبل سالم و بدون پارگی جلوی در افتاده اند و مردی با موتور سه چرخه اش گذری گذارش به آنجا افتاده و مبل را می بیند، جلدی می دود و مبل را بار می زند و می برد خانه شان، همسر را غافلگیر می کند!
اسفند یعنی آدم هایی که مثل دانه های اسپند به جوش و خروش افتاده اند،
اسپندتان مبارک!
پ.ن: خودِ عید را اندازه ی یک دهم شب عید هم دوست ندارم.