سال سخت و خسته کننده ای که به اسفند رسیده باشد مایه امیدواری است چون خودش زود تمام می شود و می رود پی کارش. اسفند که می شود امیدواری به این که یک چیزی دارد تمام می شود و به جایش چیز نو  و چیز جدیدی قرار است شروع شود که خیلی به بهتر بودنش می توان امیدوار بود. به طور غریزی هرسال امیدوارم. و این که امیدوارم هم خودش خیلی خوب است و اصلا باید همین طور باشد و چه و چه.

ولی سال سخت اگر در فروردین قرار داشته باشد آن وقت است که کار سخت می شود و در مورد تمام شدنش نمی توان حرف زد. باید در مورد سر کردن با آن حرف زد یا در مورد تحمل کردنش یا در بهترین حالت در مورد بی خیال بودن نسبت به آن و شل گرفتن بدن! انرژی منفی ساطع کردن و سیاه نمایی در مرام ما نیست و نا شکری هم، ولی این سال جدید هم خوب شروع نشده و بد است که همین اول سالی خسته ام. انگار آن خستگی سال دشوار گذشته که پشت سر انداخته امش و به خیال خود از دستش راحت شده ام دست انداخته و همچنان به من چسبیده و قرار نیست دست بردارد. 

خستگی کار همین اول سالی مانع شده که جایی پستی بگذارم و در حالی که لبخند می زنم بنویسم روز اول کاری تان بخیر و به امید سالی سرشار از انرژی. مثل گوشی ای هستم که باتری نو درش انداخته اید و تازه گوشی را روشن کرده اید با این که دوازده ساعت در شارژ بوده و روی صفحه اش هم نوشته بوده فول شارژ همین که از کابل می کنیدش دو دقیقه بعد Low Battry می دهد. دلت می خواهد بیندازیش دور. و می خواهم بروم دور و بکنم و کنده شوم و رها شوم و ...

سر چهارراه شلوغ و پرترافیکی هستم و پشت چراغ قرمز. این آهنگ پایان نامه ات مانده دارد در اتومبیلم می خواند و همه ی کله ام پر می شود از پایان نامه ای که بیش از هر چیز ذهن آدم را درگیر می کند و بیش از هر چیز می شود ذهن مشغولی. چراغ که سبز شود تازه بر سه راهی هستم که کجا باید بروم. یک طرف مستقیم می خورد پادگان و اگر از درش بروم تو، دو سال نگهم می دارند تا از من مرد بسازند و زورکی مرد خواهند ساخت از من. گاهی فکر می کنم وقتی در پادگان از من مرد بسازند چه شکلی خواهم شد و آیا دیگر این وبلاگ را هم بعدش خواهم شناخت یا نه. یکی از راه های چهارراه که می خورد به دکترا. ظاهرش خوب است ولی خودش باز چند سال ترافیک است و اعصاب خوردی. تازه چند تا خودرو که پشت چراغ قرمز دیده بودم شان، قبلا آن راه رفته بودند و گفتند به رفتنش نمی ارزد. به ترافیکش هم نمی ارزد و تازه تهش به جایی هم نمی رسد. تهش هنوز در دست ساخت است انگار. یک راه دیگر هم که می خورد به خیابانی که ابتدایش مسافری ایستاده. وقتی پشت چراغ قرمزی هی دلت می خواهد سبز شود گازش را بگیری بروی سمت همان خیابان و برای مسافر بوق بزنی و سوار شود و گاهی فکر می کنی همین که تو را از دور ببیند بدو بدو می آید سوار می شود. گاهی می ترسی که اگر لحظه ای درنگ کنی مسافر را کسی دیگر سوار کند و تو به آن خیابان که می رسی بی مسافر بمانی و مجبور شوی باز از یک فرعی بزنی صاف بروی پادگان! راستی مسافر سوار می شود؟ اصلا بوق بزنم یا نه؟ اگر بوق زدم و سوار نشد چه؟ اصلا به فرض که سوار شد، بلدم کسی را به مقصد برسانم؟ گاهی دلت می خواهد این چراغ قرمز کش بیاید و تو بمانی و هی فکر کنی و بدی اش این است که هیچ وقت پشت چراغ قرمز بهم خوش نگذشته. همیشه مایه ی اعصاب خوردی بوده. یکی گفت تو برو پادگان از پادگان باز راهی هست به خیابان مورد علاقه ات. یا برو سمت دکتری از آن جا هم می شود سر دوربرگردان دور زد و آمد سمت این خیابان. ماشین های پشت سر دارند بوق می زنند، پشت چراغ قرمز خوابم برده، خوابی که کش آمده، کش آمده و هر چیزی مگر چقدر قابلیت ارتجاع دارد و مگر خواب قابلیت ارتجاعی اش حد مشخصی ندارد؟

من در خوابی هستم ، خوابی که کش آمده و دارم کش اش می دهم، تا کجایش را نمی دانم...

پ.ن 1: همیشه از ترسو بودن بدم آمده،  ولی الان یک ترسوی تمام عیارم.

پ.ن2 : و البته که خدا را شکر به خاطر همه ی آنچه که به من داده و همه ِی آنچه که لطف کرده و نستانده و من این ها را خیلی کمتر دیده ام.

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:57 توسط آقای مثلا نویسنده |