قبل از تولد را یادم نمی آید. فکر کنم همان بند نافم به مثابه یو اس بی و حافظه جانبی عمل می کرده و با بریده شدنش حافظه ی قبل از تولدم را از دست داده ام. و یا در مرحله ی بعد که خانم پرستار به عنوان کار روتین روزانه اش داشته بنده را عین بالش های خانه اش می تکانده و به این فکر می کرده که شب چی به خورد شوهر قدرنشناسش بدهد، مغزم تکان خورده و همه ی آنچه که در خاطرم بوده از بین رفته است. اما بعد از تکانده شدن و چاق شدن نفسم، حین پیچانده شدن در حوله یک لحظه از لای حوله برای اولین بار مامان را دیدم. یک لحظه گریه ام بند آمد و آب دهانم را قورت دادم. مامان چشمانش نیمه باز بود. از مامان خوشم آمد. به نظرم آدم خوبی می رسید. خواستم چشمکی بزنم و اشاره ای که توجهش را بیشتر جلب کنم. عصب چشمم کار نکرد. یک نگاه به پرستار و یک نگاه به مامان کردم. کوچکترین احساسی در صورت خانم پرستار ندیدم. به حال خودم تاسف خوردم و به شانس خودم که یکی از اولین آدم هایی که دیده ام از قضا عبوس و بی احساس است. بنابراین ترجیح دادم عرعر را از سر بگیرم و از دست پرستار راحت شوم. بعد از کمی مشت و مال دادنم در میان حوله، مرا کنار تخت مامان گذاشت. حوله را برداشت و برای لحظه ای لخت مادرزاد شدم. کمی معذب شدم تا رواندازی رویم انداخت و به این مساله خاتمه داد. مامان به سمتم چرخید و دستی روی صورتم کشید. دستش بوی خوبی می داد. بویی که بعدها فهمیدم بوی قورمه سبزی است. فکر کنم قبل از آمدن به بیمارستان هم داشته قورمه سبزی می پخته یا داشته سبزی هایش را خورد می کرده که من یهویی کارش را نیمه تمام گذاشته ام و به اینجا کشانده امش. مامان گفت:«بخواب پسرم.» چشم هایم را بستم و به این لحظاتی که من و مامان در آرامش کامل بودیم، فکر می کردم و لذت می بردم. آرامش کاملی که ساعتی بعد با حضور تنی چند از کارشناسان امور ژنتیک و شکلک درآوران کاملا بهم ریخت. کارشناسان ژنتیکی که بعدها فهمیدم از قضا با بنده نسبت فامیلی هم دارند و خاله و عمه و دخترعمه و ... هستند. خاله ها گیر داده بودند که چشم هایم به مامان رفته و عمه هم گیر سه پیچ داده بود که شبیه چشمان پدربزرگ خدابیامرز شده است. بعدها فهمیدم عملا حرکت عمه یک کار روتین خواهرشوهرگرایانه بوده و عکس العمل خاله ها هم دفاع از مامان است. و گرنه که چشمان پف کرده ی من مال این حرف ها نبود. این وسط چندتا آدم سبیلو هم ایستاده بودند که منطق را از کف داده و برایم شکلک درمی آوردند. بعدها فهمیدم شوهرخاله و شوهر عمه و ... هستند. اتاق که شلوغ می شد آن قدر جیغ می کشیدم تا همه حوصله شان از این بچه ی نغ نغو سر برود و بروند بیرون و باز من باشم و مامان و بوی خوبی که می داد. فقط من باشم و مامان و لحظه ها کش بیایند و کش بیایند و کش بیایند...
+ مامان ها خیلی تبریک :)