بهش یاد دادند چطور سه تار را دستش بگیرد. کاسه ی سه تار کجا باشد. کدام پایش را روی کدام بگذارد. ساز را دادند دستش. گفتند:«چرا ساز را دست چپت گرفته ای؟» گفت:«با دست چپ راحت ترم.» اصلا کارهای مهمش را با چپ راحت تر انجام می داد. دارت را با چپ بهتر می زد. تفنگ را هم دست چپ بهتر می گرفت. سنگ را هم با دست چپ می انداخت در رودخانه. اصلا معتقد بود نوشتن را هم با چپ شروع کرده و خانواده به اجبار قلم را دست راستش داده اند. و گرنه الان نوشتن را هم دوست دارد با چپ انجام دهد. حالا خوشحال است که سه تار را با چپ خواهد نواخت. گفتند باید سه تار مخصوص هم سفارش کند که برای چپ دست ها طراحی شده باشد. سیم "دو" را جوری ببندند که وقتی روی پای چپش می گذارد پایین قرار بگیرد و آن دو سیم نزدیک به هم بالا قرار گیرند. حالا کافی است مچش را به لبه ی کاسه بچسباند و دو تا انگشت کناری را عمود کند روی صفحه و انگشت میانی را آزاد بگذارد و شست را انحنا دهد بالای سیم ها و با انگشت اشاره اریب بنوازد. سه تار صدای آرامَش شنیده شد. با گرفتن پرده ی سوم و ششم نت های "رِ" و "می" را از سه تار درآورد. فکر کرد حالا دارد مشق نواختن می کند. که وقتی یاد گرفت اولین آهنگش را چطور بزند، برود یک خلوت پیدا کند و همه ی دنیایش را بنشاند کنار دستش. همه ی دنیایش چشم هایش را ببندد و آرام نفس بکشد. اولین زخمه را که به سه تار زد دنیا بایستد و تکان نخورد. شروع کند به زدن. همه را حفظ باشد. چشم هایش را ببندد و بزند. خودشان دوتا باشند. می گویند سه تار ساز خلوت و تنهایی است. ساز از جایی به بعد خودش بزند و هر دو را به خلسه ببرد. درخت تماشا کند. بلبل سکوت کند. آسمان آبیِ آبی شود.  درست مثل قصه ها... 

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۴ساعت 1:20 توسط آقای مثلا نویسنده |