امروز اولین روز کاریِ سال بود. راستش اصلاً راحت نبودم اولین روز کاریِ سالی که قرار است سال شکوفایی من باشد (آرزو بر جوانان عیب نیست!) چه کاری می‌خواهم انجام دهم یا اصلا قرار است چگونه شروع شود.

صبح تصمیم گرفتم بیرون بزنم و خودم را به دست سرنوشت بسپارم. بنابراین چند تا از خیابان‌ها را متر کردم. مثلا امروز فهمیدم فاصله میدان سعدی تا میدان طالقانی حدود 3400 متر است. پیش از این فکر می‌کردم بیش از 3500 متر باشد. شب‌ها هم قرار شده بیالتی را بار بگذارم و اسپرسو بنوشم و بنویسم.

آمدم نوشتن رمانی که قرار است پرفروش‌ترین رمان سال شود را شروع کنم که دیدم آن چشمک‌زن روی صفحه سفید وُرد بدجور اذیتم می‌کند، بنابراین تصمیم گرفتم برای شروع یک استوری بگذارم. آکسسوار صحنه را جوری چیدم که حسابی در حد آلبر کامو نویسنده به نظر بیایم. بعد این بار پوشه داستان‌های کوتاهی که قرار است امسال بنویسم و جهان را تکان بدهد را باز کردم و خواستم اولین‌شان را شروع کنم که باز همان چشمک زن اعصابم را بهم ریخت. رفتم دوباره سراغ استوری و نگاه کردم ببینم چند نفر آن را دیده‌اند و بعد فیلیمو را باز کردم و یک قسمت از کلاه قرمزی را تماشا کردم. بالاخره نویسنده باید تفریحات سالم هم بین نوشتن‌هایش داشته باشد.

بعد فکر کردم به ظهری که داشتم می‌رفتم چیزی بخرم و سر راه اتفاقی جلوی یکی از کافی‌شاپ‌ها به بچه‌های تحریریه هفته نامه برخوردم که جمع‌شان توی کافه جمع بود. یک جور اسفناکی وانمود کردم کارم خیلی فوری است و سلام نکرده خداحافظی کردم آمدم بیرون از کافه. حتی در جواب سوالشان که پرسیدند اومده بودی دفتر هفته نامه، گفتم: «نه!» در حالی که خوب بود وارد جمع‌شان می‌شدم. در حالی که خوب بود می‌گفتم آمده بودم دفتر هفته نامه سری بهتان بزنم. اما انگار آماده این کار نبودم.

بعد به دبیر یکی از صفحات پیام دادم که قرار است ستون‌هایم را در سال جدید کمتر کنم تا کارهای ماندگارترم بپردازم. آخر قرار است امسال کارهای ماندگاری از خودم بر جای بگذارم. اصلا همین امروز چند تا پوشه درست کرده‌ام پوشه رمان‌ها، پوشه داستان‌ کوتاه‌ها و پوشه فیلمنامه‌هایی که قرار است بنویسم‌شان. شروع خوبی است آدم چند تا پوشه مهم توی درایو E در اولین روز کاریِ سال، درست کند و اسم‌های پرطمطراقی رویشان بگذارد.

دوباره می‌روم توی استوری ببینم چند نفر استوری را دیده‌اند. می‌بینم هنوز تعداد کم است و دوباره می‌آیم سراغ فایل ورد. بیست دقیقه به چشمک‌زن ورد نگاه می‌کنم. خسته می‌شوم. به ساعت نگاه می‌کنم. احساس می‌کنم برای امروز خیلی خسته شده‌ام و برای روز اول سال کاملا به مقدار کافی کار کرده‌ام. بنابراین از توی جلد فرهیختگی‌ام بیرون می‌آیم (بالاخره آدم‌های فرهیخته هم گاهی باید به جمع معمولی‌ها بپیوندند!) و مثل آدم معمولی‌ها به کارهای معمولی مثل خوردن نخودچی‌های باقیمانده آجیل‌های عید می‌پردازم و سریال‌های بی‌مزه تلویزیون را می‌بینم. با خودم فکر می‌کنم برای روزهای آینده کدام خیابان‌ها را متر کنم. یا شب‌ها با این چشمک‌زن و این صفحه سفید ورد چه کار کنم، راستی فرهیخته بودن چه سخت است!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷ساعت 1:44 توسط آقای مثلا نویسنده |