به این فکر کردم که اگر داستاننویس بودم توی داستانهایم از آدمهای زندگیام انتقام میگرفتم. به این فکر کردم که میتوانم توی دنیایی که قرار است خالقش باشم آدمها را له کنم. زجر بدهم. مجازات کنم. و بعد داستان که تمام شد لبخند رضایتی بر لبانم نقش بندد و از حس قدرتی که بهم دست میدهد به حداکثر ارضای روانی برسم. ولی توی همان فکرم وقتی شروع به نوشتن و انتقام گرفتن کردم، فهمیدم چیزی درست نیست. عجیب بود که هر بار خودم بیشتر له میشدم. خودم بودم که کوچک میشدم. بعد بیشتر و بیشتر فکر کردم. این بار جور دیگری امتحانش کردم. این بار آدمهای زندگیام را توی داستانها آوردم و اجازه دادم سایهی مهربانیها و بزرگیهای داشته و نداشتهشان توی داستانها بسط پیدا کند. سیاهیهای صفحه خاکستری شخصیت خودم را بیشتر کردم و سفیدیهای آدمهای زندگیام را تا حد ممکن بالا بردم. توی داستانها این من بودم که فرصتها را از آدمها میگرفتم. این من بودم که بیش از هر کسی مشت میزدم. فکر کنم حالا انتقام میسر شده بود. اما همزمان سوال تازهای هم طرح شد: «چرا باید از آدمها انتقام بگیرم؟»