دو سوار که یکیشان نیزه بلندی در دست دارد نزدیک به هم میتازند. آن که پیشتر است سرش را به جلو خم کرده. انگار اینطوری سرعتش بیشتر میشود یا به قول معلم فیزیکها از مقاومت هوا میشود صرفنظر کرد. با فاصلهای نسبت به این دو، سوار دیگری افسار اسب را محکم گرفته و پشت سرشان میتازد. ظاهرا دو سوارِ جلویی با هماند و از نفر سوم میگریزند.
اشتباه نکنید! پاراگراف بالا را از روی یکی از سکانسهای مشهور فیلم «دژ پنهان» کوروساوا با بازی توشیرو میفونه توصیف نکردم. اینها صرفا تخیلات من از لکهای نمزدگی روی سقف اتاقم است که به صحنههایی از این فیلم شبیه شده است. در همهی این بیستوچند روز که در خانه بودهام حتما ساعاتی از روز را افقی شدهام و همین صحنه را روی سرم تماشا کردهام. یک تعقیب و گریز شورانگیز و البته تمامنشدنی.
از حدود 6 سال پیش که پشتبام خانه را ایزوگام کردهایم گویی در توافقی چندجانبه بین آسمان، ابرها، پشتبام و پوشش ایزوگام ذرهذره قیرها جدا شدهاند، منفذی باز شده و برف و باران بهتدریج به مغز قیر و گچ و سیمان نفوذ کردهاند تا لکهای نمزدگی بر سقف اتاق نقش ببندند. دو سه سال قبل شاید لکها به کره اسبهایی شبیه بودند که به کسی سواری نمیدادند. اما با بارشهای یکی دو سال اخیر رسما نقش لکها به شکل امروزی درآمد. پشت بام را ترمیم کردیم اما این لکها به یادگار ماند.
انگار همه چیز دست به دست هم داد که در این روزهای حصر خانگی من روزانه تماشاگر این صحنه غریب باشم. البته از من نخواهید عکسی از لکهای سقفمان برای شما بگذارم تا شما هم ببینیدشان و لذت ببرید. چون حتما پس از دیدن عکس، اولین چیزی که خواهید گفت همچین چیزی است: «آخه این کجاش به ساموراییهایی که سوار بر اسب میتازند شبیهه؟»
همین را دقیقا خواهرم گفت. وقتی نشانش دادم، مکثی کرد و گفت: «میدونی از نظر من شبیه چیه؟» گفتم: «چی؟» انتظار داشتم وجود اسب در این صحنه را تایید کند و فقط مثلا به جای سامورایی، یک دختر بلوند آلمانی را روی اسب تصور کرده باشد، اما خواهرم گفت: «اینا دو تا گلدون شمعدونی و گلقاشقی هستن» بعد به آن لک سوم که کمی فاصله دارد اشاره کرد و گفت: «اون هم یه آبپاشه برای آب دادن بهشون». سوار سوم را میگفت! آقای توشیرو میفونه که میتازد تا دو سوار دیگر را با شمشیرش ناکار کند از نظر خواهر من یک آبپاش پلاستیکی بود.
احتمالا که فکر کنید زیاد توی خانه ماندن من را خُل کرده است. ولی همین موقع بود که دقت کردم دیدم آقای توشیرو میفونه، سامورایی سوار بر اسب که با فاصله نسبت به دو سوار دیگر میتازد آن شمشیر آخته رعبآورش دستش نیست. یعنی توی این لکها چیزی ازش پیدا نیست. به روایت خواهرم احتمالا لوله آبپاش نقش نبسته.
کرونا همچنان میتازد. هر چند به روایت بعضی مسئولان وضعیت عادی شده اما عقل حکم میکند همچنان در خانه بمانیم. حالا این وسواس فکری من را خیلی اذیت میکند. نمیشود که توشیرو میفونه این سامورایی دلیر، بیهیچ شمشیری پی آن دو نفر برود. مثلا بهشان رسید دستخالی چه خاکی باید توی سرش بریزد؟ پسکلهای بزند یا نیشگون بگیرد؟ بیتردید این قرنطینه ادامه پیدا کند صبرم نمیآید بنشینم که بارندگیهای آینده چگونه میخواهند صحنه را روی سقف تکمیل کنند. همین امروز فردا چهارپایه میگذارم میروم بالا، یک شمشیر آخته تیز و بران به دست آقای میفونه میدهم تا بزند این سوارهای ترسو و گریزان را دو نیم کند بلکه کمی اعصابم آرام بگیرد!