و پيامبر گويد: پروردگارا قوم من اين قرآن را وانهادند.
نمی خوام خیلی جنبه ی ماورایی به این نوشته ی خودم بدم و بگم که خدا امروز سرصبحی بدو بدو اومده معجزه ای واسم آورده تا من و امثال من رو هدایت کنه و من رو متحول کنه...
اما واقعیت اینه که برای نوشتن این پست همین امروز قرآن را باز کردم و در صفحه ای که باز شده بود این آیه به چشمم خورد و من رو برای لحظاتی همان جا یعنی درست در دایره ی شماره آیه متوقف کرد. و آن کلمه ی "مهجورا" که در آخر آیه بود من را حسابی میخکوب کرد.
قرآن را می بندم این بیت حافظ ناخودآگاه در حافظه ی نیمه و نصفه ی شعری من نقش می بندد که:
حافظا در کنج فقر و خلوت شب های تار / تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
یاد پیرمردی می افتم که چند روز پیش در مترو دیده بودم و قرآنی و دیوانی نفیس در دست داشت. از همان قرآن ها که یادگار پدر و پدربزرگ اند و نفس آدم های شریفی در آن دمیده شده است. از همان که ورق ورق شده اند و یا امضایی و سندی مهم در آن هست، از همان ها که در سریال "صاحبدلان" چندسال پیش تلویزیون دیده بودم. پیرمرد قرآن و مفاتیح و دیوان حافظش را با هم زیر بغل گرفته بود و خود می گفت که برای صحافی می برد.
و ناخودآگاه به این فکر می افتم که روزی که پیرمرد از خواندن بازماند آیا هنوز هم هستند نسلی در ادامه ی این تسلسل پدر و فرزندی که این قرآن را بخوانند و نگذارند ورق هایش از نفس نفس های آدمی به دور ماند. نگذارند در گوشه ای از وسایل قدیمی مهجور بماند؟
قرآن را باز می کنم و قرآن می خوانم و هرچه که می توانم بیشتر می خوانم. و به قول نوشته ی آغازین سردبیر در شماره ی جدید مجله ی داستان در مورد قولی که معلم قرآن مدرسه مان از ما گرفت که روزی یک صفحه قرآن را حتما بخوانیم فکر می کنم و این عهدی بوده که شکسته امش مدت ها پیش...
و پیشنهاد روز من در این روزهای مهم فقط خواندن قرآن عزیز است هر چه که بیشتر و عمقی تر بهتر.
پی نوشت 1: و لابد باز می پرسید که این همه اتفاق آیا می شود یکجا بر من رخ داده باشد؟ و من نه تایید و نه تکذیب کرده، سکوت می کنم و گوش می دهم به خواند تان.
پی نوشت 2: و بی شک این خواندن که بسیار بر آن تاکید شده مقدمه ای خواهد بود بر هدف اصلی که به عمل آوردن قرآن عزیز است.